ما را کجاست/را کجاست؟
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند کآنکس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت! xa0 حافظ میدانسته که برگ گل و خون شقایق را چهطور کنار هم بیاورد! یعنی دینامیسم تصویر را به اوج رسانده. و بعدش اگرچه یک جملهی اخلاقی ساده گفته شده است، امّا زیبایی، اخلاق را به حکمت تبدیل میکند. وگرنه که اخلاق، پستترین مقولهی ممکن ...
غار
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
آنکه که فاسق بود، چگونه دعوت کند؟ چگونه دعوی کند؟! در خود!
تفاوتیست در این با آن
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
هنوز نه فقط مخاطب، که عمدهی بنویسهای ما هم درک درستی ندارند از تفاوت اندیشه و موضعگیری ژورنال. بین آرت و ژورنالیسم، رابطهیی هست امّا نه رابطهیی محتوایی و موضوعی؛ یعنی هنر، حتا در فرهیختهترین شکل
شمع ره؟!
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
بابت تمام سستیها و اشتباهها و توهمهای احمقانهم، از خودم بیزار و عصبانییم.اظهارِ ضعف، شروعِ ضعف است؛ اظهارِ فضل، پایانِ فضل.xa0
دشت بی پهنا کجا و میرِ بی مهنا کجا؟
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
زنده بودن و زندگی کردن، سختترین کاری است که هرکس میتواند انجام بدهد؛ امّا هیچکس بابت آن از تو تشکر نخواهد کرد. خاطر جمع باش که این کار را برای خودت انجام میدهی.
قرمساقها، ساقها!
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
این قرمساقهای متوسط دلشان میخواهد تو را تا حد خودشان پایین بیاورند و در تساویِ کامل قرار گیرند. دلشان میخواهد حرفشان اعتباری داشته باشد و همیشه هم قیافهشان حق به جانب است. اگر جلو یکیشان را بگیری و خشتکش را بکشی روی سرش، احتمالا باز هم چرندیاتی در آستین دارد. یک مشت جوجهی ادبی، یکمشت غریب و آشنایِ ز...
شهوتِ رفتن!
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
زندگی کردن، فرد است. مولانا همیشه دلتنگ رجعت است و من همیشه پر از «شهوتِ رفتن»! دلتنگی، ضعف و خوف است؛ و رفتن پر از شور و حرارت. امّا رفتن فرد است. غریب است و رو به سوی غربت دارد. این خاک، کیمیاست. آدم، گندم نخورد که به خاک بیاید، به خاک آمد تا گندم را بخورد. خاک، زاییدن است. زن است. و شهوتِ رفتن، م...
من بر چشم ایستادم، تا مژه، مژه شد...
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
تن به بازی ندادم، اگر دادم به بازی خودم دادم؛ بدم میآید از شکستهنفسی، از بلاهت و از به جایی رسیدن در قماشِ شما! تن به قماشتان ندادم که در قماش من، ت
تبر انداختم تا ساقهات را بگیرم
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
سرم را خالی کن؛ با خالیام سر کن؛ سراسر من حالا از آنِ توست. دندان توست که به بوسیدنم میکشاند و دهان توست که تبعیدم میکند از وطنی به وطنی؛ پستانهایت، اجابتِ دعاست؛ رانهایت، سرزمینی است که من به یغما میبرم. از این حواس پنجگانه و بیحواسی کودکانه که میبینی باید بفهمی! که من مسافرِ بیراهههای بیپایانم. پی...
معنای واژه بودم و بودم
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
کسی با صدا و هیاهو، دلزده و دلسرد نمیشود. میبینی حالا! چیزی نیست. چیزی نیست. چراغ را خاموش کن.
صدایی تو جهانم نیست
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو.
یادت هست، یادت نیست!
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
آدمی وقتی که ضعیف است به عشق پناه میبرد، به خاطرات عاشقانه پناه میبرد. وقتی حس قدرت میکند، رومیگرداند. من این را بارها سنجیدهام، بارها محک زدهام
که حالا همهچیز در هیچچیز است!
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصلههاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم.
میخواستم کجا رسید؟!
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 0:45
کجا میرسی؟ نارسیده میگذری؛ گذشتن است که میرساندم. خیال میکنی چیزی هست؟ میگویمت نیست! باور نمیکنی! رهات میکنم تا بروی! قفا میزنم تا سریعتر برو
۱. بوی کباب در مترو
-
تاریخ: 1397/3/31 ساعت: 15:23
برمیگردی، نگاهم میکنی؛ با همان چشمهای حریصِ مغولی؛ چند طرّه از موها فر خورده و افتاده روی پیشانی؛ سیاهِ سیاه. میگویی: «چه میخواهی از جانِ این چشمها، چرا رهایشان نمیکنی؟!» میگویم: «چرا رهایم نمیکنند؟!&r
راویِ مرده!
-
تاریخ: 1397/3/31 ساعت: 15:23
بعضی چیزها اگر با زمان زائل شوند، تعریف خودشان را نقض کردهاند. چیزی که زمان نداشته باشد کو؟!Let's block ads! (Why?)
من راویِ گلوهایِ بریدهام...
-
تاریخ: 1397/3/31 ساعت: 15:23
دستم را که میگیری، دستم میگیرد. سرم چند قدم آنطرفتر به خودم اشاره میکند، دستم به سرم. تنم را بغل که میکنی، آتش میشوم در بغلت؛ میگیرم و میگیرانم. میگیری؟! گیرم که باشیم، که چه؟! لبهایت را 
تا گم نکنی، پیدا نمیکنی...
-
تاریخ: 1397/2/14 ساعت: 13:45
برای پنهان کردن، باید گم کرد. فراموشی، پیش از مرگ وجود ندارد؛ همهی جزئیات بیاهمیت زندگی مدام به ذهنت میآیند و دلت نمیخواهد این فکرها را!چیزی را نمیشود پنهان کرد بدون آنکه فراموشش کرد. و در زندگی، که فراموشی را به مرگ داده است، گم کردن است که پنهان میکند.آدمها را باید گم کنی؛ باید بشناسی و گمشان کنی ...
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم...
-
تاریخ: 1396/12/24 ساعت: 23:09
در این دو دریا که من شکافتم، یکی آبی بود و یکی بنفش! یکی سرد بود و وحشی، یکی آرام بود و خونآلود. و من از هر دو دریا، خیسیِ یکاندازه برداشتم. و زمان دوّمی را به اوّلین تبدیل کرد و دو را یک کرد! و من از هر دو دریا، یکبار گذشتم.تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! ...
رستاخیز!
-
تاریخ: 1396/12/24 ساعت: 23:09
میبینی! من زمان را تحقیر کردم و تو هنوز مثل کودکی که از پدرش میترسد، از من میترسی! میترسی نزدیکم کنی و تحقیرت کنم، میترسی حرف بزنی و کوچکت کنم؛ تو از خیلی چیزها میترسی و این تباهی توست!من امّا شاهد زمانم؛ به تو گفتم این روزها و این شبها خواهد آمد و باور نکردی! حالا آمده است. و به تو میگویم که این تا...