خرید بک لینک
برمیگردی، نگاهم میکنی؛ با همان چشمهای حریصِ مغولی؛ چند طرّه از موها فر خورده و افتاده روی پیشانی؛ سیاهِ سیاه. میگویی: «چه میخواهی از جانِ این چشمها، چرا رهایشان نمیکنی؟!»

می گویم: «چرا رهایم نمی کنند؟!»

دوباره پشت می کنی؛ دستم را دراز می کنم که بگیرمت، یکهو درِ آهنیِ کِرِم رنگی روبه رویت باز می شود و می بلعدت. می دوم. از در رد می شوم. می بینم وسط ایستگاهِ مترو میرزای شیرازی ایستاده ام. شلوغ است. آدم ها دارند طرف قطاری که تازه ایستاده. تو کجایی پس؟! به له له می افتم، سرم را مثل عقابی که طعمه اش را گم کرده، تند تند به این طرف و آن طرف می چرخانم. هاه... تویی... برجستگی باسنت انگار کپل مادیانی است که می خواهد پارچه ها را بدرد و بیرون بپرد. می دوم طرفت. فرز. دست می گذارم روی شانه ات. زنی میانسال با موهای صافِ قهوه ای برمی گردد و چشم هایِ عسلی اش برق می زند؛ چشم توچشم که می شویم لبش به خنده باز می شود و جای خالی یکی از دندان های جلو، می زند توی ذوق. دلم از جا کنده می شود. نمی دانم به خاطر اشتباه گرفتن کپل هاست یا به خاطر جایِ خالی آن دندان! حالا مثل طفلی شده ام که صبح زود از خواب بیدار می شود و تمام خانه را می گردد. امّا اثری از پدر و مادرش نیست، انگار خانه را و او را برای همیشه گذاشته اند و توی خنکای صبح رفته اند برای همیشه.

برمی گردم و سر می چرخانم توی شلوغی آدم ها، دلم سیگار می خواهد، شاید بی قراریِ دست ها و لب ها را کمی تسکین بدهد، قلب را نمی دانم. آتش می زنم. همان طور که چشم می دوانم و قدم قدم جابه جا می شوم پی ات، کام اول را می گیرم. کام نمی دهد مادرقحبه. یک نفر از پشت می زند روی شانه ام. برمی گردم. پیرمرد عمامه به سری است که چشم های قهوه ای اش برق می زند. چشم توچشم که می شویم می گوید: «الیوم استعمال تنباکو و توتون بای نحو کان در حکم محاربه...» بعد لب هایش از زیر سبیل های سفید و زرد باز می شود و لبخند می زند. جایِ خالیِ یک دندان...

چند قدم عقب عقب می روم. قطار راه افتاده که برود. از پشت شیشه ی یکی از واگن ها خیره نگاهم می کنی: «چه می خواهی از جانِ این چشم ها، چرا رهایشان نمی کنی؟!»

می گویم: «فرار نکن، فرار نکن...»

از مقابلم می گذری. محو می شوی. صدای شیهه ی اسب می آید. برمی گردم. مردی که رویِ اسبِ قهوه ای درشت هیکلی نشسته با لهجه ی ترکی فریاد می زند: «بگیرید این پدرسوخته را، چشم های بقیه را هم دربیاورید.»

از پشتِ رفتنِ قطار بویِ گوشت کباب شده می آید؛ گوشتِ کباب شده ی آدمیزاد.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 15:23

صفحه بندی