من امّا شاهد زمانم؛ به تو گفتم این روزها و این شبها خواهد آمد و باور نکردی! حالا آمده است. و به تو میگویم که این تاریکی ابدی است و زندگیات تباه خواهد شد! امّا من به تو فرصت بیرون آمدن از این لعنت ابدی را میدهم. فرصتی برای نترسیدن و زنده شدن.
تو در کتم فراموشی و عادت، به عروسک تزئینی مسخرهای تبدیل میشوی که گاهی نصفهشبها به یاد زمانِ از دست رفتهاش میافتد! اما من به تو جان میدهم!
جانی که میدهم و میگیرم و تو باید اطاعت و ایمان محض باشی تا به این وادی محرم شوی. باید از خودت بگذری؛ از اخلاق بگذری؛ از آبرو بگذری؛ از عزیزانت بگذری و از گذشتن بگذری! و من از گذشتهات میگذرم و همهی چیزهایی را که نداشتهای به تو میبخشم!
من، خدایِ مهربان توام! آیندهی و گذشتهی توام. هرلحظه صدام در گوشت کلمهای تازه میشود و کلمه، هر لحظهی توست!
تو، تا همیشهی این هستی، آدمِ منی! و آدمهای من، حتی وقتی با عصیان، کفر میورزند به من، باز آدمِ مناند!
خودت را ثابت کن، تا به تو نعمت فراموشی بدهم، تا به تو لبخند و آینه ببخشم؛ تا به زندگی پوچت معنا و حقیقتی جاودانه ببخشم.
مرا صدا بزن و خودت را بشکن؛ و یادت باشد که اگر من از تو رو برگردانم، جز کودکان مرده و نفرین ابدی شوم، از زندگی سهمی نخواهی داشت و در مرگ نیز جز رنج و حقارت، آسایشی نخواهی دید!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی