خرید بک لینک
دستم را که میگیری، دستم میگیرد. سرم چند قدم آنطرفتر به خودم اشاره میکند، دستم به سرم. تنم را بغل که میکنی، آتش میشوم در بغلت؛ میگیرم و میگیرانم. میگیری؟!

گیرم که باشیم، که چه؟! لب هایت را بگذار روی رگ هایم؛ لب هایم را می گذارم روی شیارِ خیس و خونینت. سرم را صدا بزن. صدایم را سر بزن، سرزده.

دلم تنگ نمی شود دیگر، من پیش از آن که رفته باشی، از دست داده بودمت. من پیش از آن که مانده باشم، رفته بودم؛ این احمق ها چه خیال می کنند با خودشان؟! خیال کنند! کونِ لقشان، محبوب؛ کونِ لقِ تو!

سرم خیال می کند هنوز می بیند، چشم ولی حواسش به توست. چرا؟! مثل احمق ها می پرسی؛ نخواه مثل احمق ها جوابت را بدهم. این همه آدمِ خِنگ هست، تو نباش. تو نپرس، محبوب!

دست های من کجایت را بگیرد تا بتواند نگهت دارد؟! سینه را؟! ران را؟! می بینی با من به هیچ جا دستت نمی رسد جز خودم و خودت. می بینی از این سوگ هنوز بخار بلند می شود. عشق، مثل شاشیدن روی برف است؛ می خواهم اسمت را روی برف دربیاورم؛ امّا فقط حرفِ اوّلش درمی آید. دارم یخ می زنم زیبا! تو گه می خوری که خیال کنی بینِ ما چیزی هست؛ من هم به قبر همه بخندم که خندیده باشم؟!

خیال برت می دارد. کجا می گذاردت حالا؟! تو احمق بودی! مثل همه ی این آدم های ترسو و تسلیم؛ با چندتا زن خوابیده ام؟! با هر کدام چندبار؟! تو کدامشان بودی؟! آن که می خواست چراغ خاموش باشد تا تنش را نبینم؟! یا آن که زبانش را حلقه می کرد و موهایش را می ریخت روی تنِ خسته ام؟!

چه فهمیدی از زندگی آخرش؟! چیزی گیرت آمد؟!

به قدرِ فهمِ هرکس باید به او گفت؟! نه! اصلا نباید گفت! گفتِ ما، فهمِ ماست. پس فقط می شود دروغ گفت!

خیال می کنی چیزی را که فروختی، هنوز مالِ خودت است؟! معامله بلد نیستی! رفت، نیست. چیزی که رفت، برای همیشه رفته است.

سرم هنوز داغ است. رویِ خاک افتاده یا برف؟! نمی بینم دیگر...

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 15:23

صفحه بندی