دوبار امّا دوباره نه
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
ما را با چیزی که قبل ازین امتحان کردی، امتحان نکن؛ که تو میدانی طاقت کمست و ضعف، زیاد. و تو میدانی که آدمی مثل شب، خالیست.اگر نبینی، دیده نمیشویم؛ اگر نخواهی، خواسته نمیشویم.و هنوز امیدواریم!xa0
اینجا که منم!
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!
حروفیه
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
همهی اسرار را در کلمه پیدا میکنی! و سرِّ کلمه را هرگز پیدا نمیکنی.جهان، کلمهست، متنست. و اشیا همه قائم به حروفند.اگر از فاصلهی بین کلمه و شی گذشتی، از همهی حجابها گذشتی.
فاصلهی خطاب و مخاطب
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
xa0طاها جان!xa0فاصله، وقتی که با حرف طی شود، میشود نامه. و نیما، وقتی که «حرفهای همسایه» را با وسواس و انضباطِ مخصوصش مینوشت، میخواست فاصلهیی را طی کند. فاصلهیی که بینِ «خطاب» و «مخاطب»ست. نامه برا
بسطِ جهان در همهچیز
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
xa0سحر!xa0دخترم، حالا که بناست بروی و دکتری بخوانی، آن هم در یک رشتهی دور از هنر، باید بدانی که این موضوع هیچ منافاتی با شعر ندارد. مغزهایِ محدود، در یک نقطه دنبالِ زندهگی میگردند، امّا مغزهای بسیط، در
از من نپرس اسماعیل، که من از او نپرسیدم.
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
هنوز گفتن با توهنوز گو با توxa0به تیغ گفتمولی گلو با تو
در فاصله بودن
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
آصف!xa0گذشته، غیرست و آینده، غیرست. زمان، غیریتست. و ما از هر کجا که به خودمان نگاه کنیم، به دیگری نگاه کردهییم. یعنی همیشه در فاصلهییم، مادامی که در زمانیم، در فاصلهییم.حبّ این مردم به خودشان، از س
ازین ناقل برنج!
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
خودت را در «صفت» خلاصه نکن، که همهی صفتها در توست. خدایی که فقط قهر باشد، یا خدایی که فقط لطف باشد، حق نیست. و باطل هم اگر در حق نباشد، پس باز هم حق نیست.کسی که خود را یا دیگری را به «صفت» خلاصه کند، نه خود را شناخته و نه دیگری را. صبر تو، خشم تو، صفتست. انسان را به صفت شناختن، یعنی در فاصله بودن. ی...
نقد کتاب
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
xa0xa0
ایستادن در زمان!
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
در تمامِ این سالها، کسی به اندازهی ما، برای جا زدن، دلیل نداشت. و وسوسهی جا زدن، وسوسهی رها کردن و خارج شدن، بارها دست مرا به سمت دستگیرهها برد. امروز هم قصّه همانست. بیرون از آب بودن و خیس نشد
آزموده را آزمودن خطاست؟!
-
تاریخ: 1398/3/3 ساعت: 6:44
به اندازهی من، چه کسی ماند و با این دَرِ بسته از گشایش گفت؟! شما چه کردید؟ جز اینکه مرا به آنچه که نیستم متصف کردید! چرا؟! چون خواستید که من نباشم! بودتان از که بود؟!هیچ دعایی بیادعا نیست. نفرینی هم نیست. شما چه کردید؟! انکار؟ چرا؟! چون نبوت میخواستید. چون ادعا میخواستید.من، از ضعف شما ملول شدم. شما...
گفتها
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 22:46
از جانب اینهمه گلواز جانب اینهمه شیاربا من بگوچهگونه مرا نشناختی؟!
سایه و بر باید...
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 22:46
وصفالحال ابتهاج همان بیتِ خودش است:xa0«نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاستاگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند»xa0معالاسف هرچه به عقبهی آقای ابتهاج در ادبیات معاصر نگاه میکنم، نقطهی مثبتی نمیبینم. قس
قصارِ بی قصب
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 16:40
به چند دایره از چشمبه چند مارقانعمxa0وقتی نامم را میگوییبلند میشومxa0به چند دایره از نامواجبم.xa0در وجبهامعجب استحالا به هر طرف که بچرخمکسی نامم را نمیداند.
تبعید دور
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 16:40
سکوتِ خودخواسته و تبعیدِ در خانه باید؛ من این پسین را به صبح میرسانم. باید که برسد؛ به خونِ جگر؛ به صبرِ جمیل!xa0
جمع و فرد
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
من همیشه به «جمع» فکر کردهام و تقریبن همیشه همانقدر که به جمع فکر کردهام، «فرد» را دیدهام و خواستهام. اینکه چهطور میشود جمعتر از هر جمعی بود و فردتر از هر فردی، همیشه پرسشِ بزرگِ من بوده، چه
سبک در سبک
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
فرازبان، یعنی گریز از هر نوع مکانیسم؛ یعنی ردِّ هر نوع روش و منشِ زبانیِ ازپیشاندیشیدهشده؛ در پیچ و خمِ مکانیسمهای آفرینشِ زبانی گرفتار شدن، آفتِ شعر است؛ یعنی هرگز و هرگز نمیتوان یک شیوهی خاص شا
ترس و لرز
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
و ابراهیم، بیشتر از هر مردی، ترس را میشناخت. xa0 xa0
در بیزمانی!
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
ما هنوز به خودمان پشت نکردهییم؛ هنوز به میراث متعفّن تاریخمان، بیآنکه شعورِ جدا کردنِ خوب و بدش را داشته باشیم، مثل جانور طفیلی بیمقداری چسبیدهییم. منتظریم تا آدم مادرمردهیی را گوشهی رینگ گیر ب
نیما نیما نیما
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 16:14
نیما عزیزترین آدمِ صدسالِ اخیر در هنرِ ایران است برای من؛ نیما را کم شناختند، کم فهمیدند، ولی نیما زیاد بود.