خیال میکنی چیزی هست؟ میگویمت نیست! باور نمیکنی!
رهات میکنم تا بروی! قفا میزنم تا سریعتر بروی! دشنام میدهم تا به غیظ بروی؛ دنائت میکنم تا بشکنم در نظرت. میشکنم.
حالا پای به راهی درنهادهای که منم آغاز، منم پایان. ولی بی منی!
از منی و بی منی! میخواهی کجا بروی؟! به آسودگی؟ برو که آسودهام؛ میخواهی کجا بروی؟ به بی منی؟ برو که بی همه جهان، از همه جهان فارغم.
خدات منم، نمیشناسی! خود را به تو نمیشناسانم که تکبر خدا بیش از معرفی است؛ ابلیس جا میزنم خود را؛ ابلیس میشوم؛ ابلیس آفریده میشود. بین خدا و ابلیس سرگردان میشوی، بین من و من! از منی، به منی، نمیدانی. در تلونی هنوز! زندگی میخواهی. میهراسی! اگر بگویم بکش، نمیکشی! میترسی رهات کنم. میترسی معجزهای نداشته باشم. بترس؛ بترس که معجزهای ندارم، بترس که رهات میکنم.
ابلیسم، فریب تو. خدات منم، ای فریفتهی ابدی!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی