تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! میخواهم نباشم امّا دریچهها بازند. صدا میگوید: هنوز راز زمین را ندانستهای! صدا میشوم سراسر: من خود رازم، رازی که نمیگویم!
بعد، جهان یخ میزند. ماموتهای قهوهای با هیبت از زیر یخ بیرون میآیند و یکبار هم به مردنِ هم خیره میشوند و من ایستادهام. من، همهجای زمان ایستادهام! میلیاردها سال قبل، در سینهی داغ ستارهای میسوختم و حالا بر سینههای داغ زنی، خود آتشم. من ستارهای بودم دور! سوسوی تو به زمینم کشاند و حالا تو سوختهای! از گرمایِ من! از گرمای من که برای تو میسوختم.
و تو، دو بودی! سه، بودی! چهار، بودی! بینهایت بودی! در تمام اعداد بودی، در تمام کلمات بودی! پشت لب نوجوانهای نوخواسته بودی! لای پستانهای زنی شکوفیده، بودی! در همهی تنها میپیچیدی و باز تنها میپیچیدی!
من بودم؛ من، بودم! با دریاهایی که حتی کف پایم را خیس نکرد؛ و من از هر دو دریا گذشتم خضروار؛ و هر دو دریا در من جاری شدند و من هنوز در جریانم.
و خضر، رفتن است! و ابراهیم، تنهایی است.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی