شناختن
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:13
[unable to retrieve full-text content]شعر برای من تنها راه زندگیست. عزیزم! من این فصلها را که سردند، بیشتر دوست دارم. وقتی نگاه میکنم و تا دوردست، همهچیز پنهان است.
چرا گم شدیم؟
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:13
مثل دری که رو به درّه باز میشود! من چرا همیشه از ارتفاع میافتم، بیکه در بلندی باشم؟ تا کجا باید؟ آدمِ خالی؛ آدمِ خالیتر! چهطور وحشت نمیکند از دیدن خود؟ Adblock test (Why?)
شب از شب
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:13
تو را شکسته خواستند؛ آنقدر که چیزی برای دوست داشتن در خود پیدا نکنی. عیسایِ مصلوب! چرا رهات کرد؟ چرا گذاشت که کار به اینجا برسد؟ او که میتوانست همهکار بکند. به صبح که میرسی، گم میشوی. صلیب از آسمان آمده تا تو را با خون و زخم ببرد. چرا زخمی؟ یهودایِ تو امشب چهطور میخوابد؟ میخواستی که بیاید و بر صلیب ...
مرگ پشت نقاب زندگی
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:36
من از مرگ بیزارم. و حالا توی این شهر، انچه که بیشتر از هرچیزی سرک میکشد، مرگ است. پشت این پنجرهها، نور نیست، مرگ است. و من از خودم میپرسم: «ممکن است که اینجا، جای آخر باشد؟!» و جواب میدهم: «باور نکن!»و مگر کسی هست که باور کند؟ و اصلن چرا باید اصرار داشت بر تفاوت و فاصله. و اصلن مگر باید به این چیزها...
ابراهیم
-
تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 10:46
اوّلین ابرمرد تاریخ، ابراهیم بود. وقتی زیر لب چیزی میگفت و بدون اسماعیل، از کوه پایین میآمد.بگو عماد گفت: غریب زیاد است و غربت یکی! و آنکه پیالهش کوچکتر بود، میگفت: بیشتر بریز!و تو غریب نبودی! تو غربت بودی! ابراهیم!و نام تو هنوز سنگین است. و تو هنوز با منی.
در زبان زیستم
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:34
چرا آدم حرف میزند، وقتی که میتواند سکوت کند.و چرا آدم سکوت میکند، وقتی که حرفها، مشت میکوبند بر جدارهای حنجره.تو مرا میشناسی؟! زبان از من میگریخت. من مردی بودم که زبان را میساخت و گم میکرد.حا
آنچه تو گفتی/آنچه من گفتم
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:23
هر چه را که تو گرفتی، بهترش را رساندی؛ پس باز هم بگیر هر چه را که میخواهی.
صبح در ساعت
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
«من کلمهها را گم کردم!»میشنیدی صدای مردی را که با کلمات از فقدان کلمات میگفت؟!هنوز آیا کلمهیی در جهان هست؟! و صدا میگفت که «نیست!»و کلمه، نیستی را انکار میکرد. انکارها، انگار میشد و جهان در نقش بود.جهان، مجسم میشد و آدم، هنوز واقف نبود.
چرا یوسف اباذری عصبانیست؟!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
xa0اسم #یوسف_اباذری را اوّلبار وقتی شنیدم که با صدای بلند و عصبانی میگفت: «این مردم احمقند! این مردم احمقند»اباذری یا به قول سید جواد طباطبایی، «جامعهشناس شفاهی»، ظاهرن هنوز به اندازهی سال ۹۳ عصبانی
شیهه
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
نگاه منروی تن تو شیهه کشیدو خوابxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0کوتاه!و راههنوز چیزی از رفتن نمیدانست.xa0مهر ۹۸-تهران
یا صبح!
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
ما به کفر جهان واقفیم. و دیدی تو، که در برابر تو هزار دیوار از سرب و سیمان کشیدند ولی دل تو با آنها نرم بود. پس دیوارها، اشارهی انگشتیست.و ما به تو صبر دادیم اگر بیقراری دادیم.xa0 و به آنها، آتشی که گرم نمیکند.
دورهی چهارم کارگاه دال
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
ثبتنام دورهی چهارم کارگاه دال شروع شد.اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید:چهارمین دورهی کارگاه دال
گواه
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
لا تَكْشِفْ عنّا سِتراً سَتَرْتَهُ علي رُؤس الأَشهاد يوم تبليُ اخبار عِبادِك...(صحیفهی سجادیه)xa0xa0که بیگواهیِ تو از جهان گمیم.
مکان در زبان
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
کتاب، تا باز نشود و خوانده نشود، کتاب نیست. در چیزی بودن، یعنی از دَرِ چیزی گذشتن. اسمِ کتاب، یعنی درِ کتاب! اسمِ هر چیزی یعنی درِ آن چیز! و چیزی که در نداشته باشد، چهطور درون داشته باشد؟! یعنی درونش فریبی بیش نیست.مرگ، تنها چیزیست که در دارد، ولی درونش را هنوز نمیدانیم که چیست! اگر برای مرگ جوابی پ...
ماه
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
حالا این تاریکی، حالا این شب. نگاه تو را کدام راه؟ خبر نداشتم. به خنده یا به بغض.حالا این شب، این تاریکی. مدام از خودم میپرسم. چه میپرسم؟!کاسهی چشم را برای دیدن. صدام بزن. مردی را که همیشه در مسیر بود و هرگز نرسید.
جهان در جدل بود، بل بود
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
دیدی که همه طعنه زدند، دیدی که چشمشان از خوشی برق زد و جرات اظهار پیدا کردند. من؟! هیچوقت خوشحال نشدم. به این شب قسم، که حتا از زمین خوردنِ دشمن هم شاد نشدم. که با خاک، از خاک گفتم و با سنگ از سنگ.
فاصله و باز هم فاصله
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
من این روزها همهچیز را در فاصله میبینم؛ از فاصله میبینم. و هربار که به فاصله فکر میکنم، بیشتر وحشت میکنم.پراگمای زبان، یعنی عجز و همینست که زبان را از همهچیز متمایز میکند. ذات زبان، بر فاصله
شراب و نمک
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
گفت بگو! و نگفت. و آنچه شنیدند، حرفی بود که شنیده نمیشد. من؟ من چراغم در خانههای بیچشم. نه معجزهیی و نه فضلی. تا تو چه میبینی.
صبحی که از خلاصه میآید
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حا...
صدا مهم نیست
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:33
کسی که خسته میشود، کافرست. و کسی که میرنجد از دنیا، جاهل.ادامهدادن و بارها این راه را رفتن؛ چه سعادتی!من غلامِ حوصلهم. غلام ساعتهایی که یک کلمه را آنقدر روی کاغذ مینویسم تا از معنا مییفتد؛ و ت