داغ است تابستان...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
تنم عرق کرده و چسبناک است... دور و برم پر است از کاغذهای چرکنویس و فرمولهای ریاضی و مدارهای بیپدری که انگار ولتاژ و جریانشان را از من طلبکارند... تو لابد الان سر کاری و حتی وقت نکردهای اساماس آخرم را بخوانی... لابد الان داری به من فکر میکنی و تا یک ساعت دیگر صدای زنگت، قلبم را از جا میکند..
اینجایم!
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
داستانی نیست...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
و این حکایت مردی بود که میخواست به آسمان دست درازی کند... و یکه به جنگ تقدیر برود... + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:12 توسط سید عماد موسوی |
فکر نکن زیبا...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
فکرها آدم را از پا درمیآورند... این واقعیت نیست که عذابمان میدهد، بلکه تصور ما از واقعیت است... + نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:4 توسط سید عماد موسوی |
مگر فردایی هست؟!
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
تو از فردا خبر نداری زیبا! و من هم شاید... زندگی ما همین لحظههاست... همین لحظههای کوتاه در چهار دیواری کوچکمان که انگار تمام جهان است... لحظههای ما همین پرسه زدنهای سرخوشانه است... همان پارک کوچک است در پسکوچههای دزاشیب... + نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:42 توسط سید عماد موسوی |
ای آینه... ای آینه... مرا در خود پنهان کن...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
میز آرایش را آوردم و گذاشتم وسط هال... دلم گواه میداد که امروز، آینهاش میشکند، و دست آخر هم شکست! خوردم بهش و افتاد و آینهاش هزار تکه شد روی سرامیکهای کف هال... و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت... اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین
جهان پیر است و بیبنیاد...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
اینک جهان، در آستانهی آفرینش است...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
من آفریدم... خودم را، تو را و خیلی از آدمهایی را که میشناسی... با رویاهایی که ساختم... با کلماتی که ادا کردم و با دیوانگی محض؛ با دستهای خالی... من، به تو رویایی دادم که بتوانی با آن زندگی کنی و بمیری... رویایی که آدمهای معمولی، از داشتنش میترسند... من تو را ساختم، تو را از هیچ ساختم و حالا تو،
لجنزاره... تا چِشم کار میکنه لجنزاره...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
روبهروتو نگاه کن! با همون چشمای هرجاییِ هرزه به روبهروت خیره شو! یه لجنزار میبینی... لجنزاری که آدمای ترسو و فرومایهای مثِ تو دارن توش غلت میزنن و همیشه هم ازش ناراضی به نظر میرسن! امّا قورباغهی عزیزم؛ تو خودت این لجنزار رو درست کردی! این دنیایِ گُه نتیجهی انتخابای خودته! نتیجهی جُبن و بزد
گذشتهها گذشته... مثل امروز... مثل بعدترش حتی!
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 19:55
یه نفر بهم نشون بده که گذشتهای نداشته باشه! آدما خواب نیستن که از یه جایی به بعد قطع بشن٬ آدما ادامه دارن، کش میان و یه جاهایی کم میارن! گذشته همیشه سعی میکنه دنبالمون کنه و مث یه سایه کنارمون بمونه و این تعقیب احمقانه رو با سماجت خاصی انجام میده! میدونی! خیلی از آدما تسلیم گذشتهشون شدن و دارن م
هی آدمک... تو مال خودت نیستی هنوز...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 11:42
من خواستم، من نوشتم... و شد! و شد! و تو تاب نیاوردی! به همین مسخرگی! اما زیبا! این قصه را نوشتن، جرات میخواست که من داشتم و تازه هنوز اول راه است! بشمار... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 5:54 توسط سید عماد موسوی |
آدم بدون ترس؟!
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 11:42
آدم گاهی میترسد بیدلیل! دروغ گفتم زیبا! دروغ گفتم که هیچوقت از هبچچیز نمیترسم! خیلی جاها ترسیدهام! خیلی جاها ته دلم خالی شده و دلهره گرفتهام... هزار شب از فکر و خیال خوابم نبرده!! هزار بار به دیوارها مشت کوبیدم و عاصی شدم... اما زیبا! نخواستم تو بفهمی... نخواستم تو ببینی... خواستم محکمترین ک
گاهی باید رها کنی...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 11:42
تلاش کردن گاهی احمقانهترین کاره! اینو امروز وقتی توی خیابون ولیعصر با هم قدم میزدیم، فهمیدم... + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:20 توسط سید عماد موسوی |
یقهی چه کسی را باید گرفت؟
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 11:42
میبینی! آدم خیلی جاها دیر میرسد و هیچکس هم مقصر نیست! مثل امروز که آن خانه را دیدم و پسند کردم و رفتم بنگاه تا قولنامه بنویسم، اما همین که رسیدم، یک نفر فقط چند دقیقه زودتر از من رسیده بود و داشت قولنامه مینوشت! یاد تو افتادم! همین! + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:21 توسط سید عماد ...
و گاهی دیر رسیدن، رسیدن است...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 11:42
دیروز گلهمند شدم! از دیر رسیدنها... از چیزهای کوچک و بزرگ... امروز صبح زود از بنگاه زنگ زدند؛ گفت شب بیا قولنامه کن خانه را! گفت، پسرم گفته خانه را به شما بدهم! پسر ده سالهاش را میگفت! من دوباره یاد تو افتادم... انگار امروز روز خوبی است! انگار خدا میخواهد کمی نزدیکتر شویم... انگار بناست در خان
این بغض تا کجا کش میاید زیبا؟
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 11:42
زنی که بیهوا خودش را در آغوشت میاندازد... زنی که عشق را بلد است و زنی که خنده را میشناسند و اشک را کشف کرده است... اینها را از کجا یاد گرفتهای زیبا؟ پس چرا دلم اینقدر گرفته؟ در خوابهای من چه میگذرد؟ بپرس از من... + نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:59 توسط سید عماد موسوی |
چیست جاودان؟
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 12:27
گفتی: اگر نباشی، میمیرم... با خودم گفتم: اگر نبودم و نمردی، چه؟! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:59 توسط سید عماد موسوی |
من فرار نمیکنم...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 9:16
زیبای همیشگی! از بعضی چیزها نمیشود فرار کرد... باید پذیرفت که سرنوشت، بازی حقیری را شروع کرده و جز با نیستی، به سرانجامی نمیرسد... اما زیبا! نگران روزهای تنهاییات هستم... مرا ببخش زیبا! ببخش که دیگر دستم برای گرفتن دستت، جان ندارد و چشمانم تا ابد بسته خواهد بود... من زندگی را شناختم زیبا! حالا وقت آ...
تروریست...
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 10:36
میبینی! تهرانم بی قرار شده! دیگه نمیشه توی کوچه پسکوچههاش راحت قدم زد و دستتو گرفت... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 5:45 توسط سید عماد موسوی |
هی مرد! چیزی نمونده!
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 10:36
زیبا! زیبا! گنجشک کوچکم! قبل از دستهای زیادی را گرفتهام و قلبم هزار بار به تپش افتاده است! اما امروز حتی خاطرهی آن روزها را به سختی به یاد میآورم! زندگی من همین یکی دو سال بوده... نعش بیجانم به تو رسید و تو زنده کردی مرا... زیبای بیقرار! زندگی هیچوقت آسان نبوده و نخواهد بود! آدمها خودخواه و ک