چیزی را نمیشود پنهان کرد بدون آنکه فراموشش کرد. و در زندگی، که فراموشی را به مرگ داده است، گم کردن است که پنهان میکند.
آدمها را باید گم کنی؛ باید بشناسی و گمشان کنی و گمت کنند! کش دادن لحظات، بیهوده است. همانقدر که کش دادن زندگی! لحظهها را باید در لحظهها جا گذاشت؛ این صادقانهترین راهِ زندگی است، با اشتباه، با خطا، با پیروزی، با برد، اما تمام اینها، برای لحظهاند. بعد از آن خیالِ محضاند. گذشتهی ما گم میشود کمکم. مثل سررسیدهای قدیمی؛ و فرقی ندارد چه میشود. فقط احمقها به نتیجه فکر میکنند. چون نتیجه در لحظه وجود ندارد. همیشه بین عمل و نتیجه، فاصلهای به کوتاهی لبهی تیغ وجود دارد.
حرکت ما را به نقطه میرساند؛ مرگ به دایره!
عشق، تجربهی لحظات است؛ بیرحمانه و وحشی؛ آیندهای وجود ندارد، و تو جز در لحظهی رجوع به من، وجود نداشتهای و نخواهی داشت؛ گذشتهای هم وجود نداشته است.
تمام زندگی فشرده شده در لحظهی مرگ؛ زندگی را تنها وقتی میتوانیم قضاوت کنیم که مردهایم!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی