باور گمشدهات را با پارچههای سبز به درخت ببند... - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 10:36
باور کن زیبا! ایستادن در جایی که من ایستادهام، کار هر مردی نیست... باور کن که گاهی عشق هم به درد آدم نمیخورد... آن روز که گریستی و گفتی حس کردهای باید به یک دردی بخورد، تو را تمام روح خودم دیدم... اما زیبا! عشق من به تو زندگی داد! من تو را از دستان سیاه مرگ، با چنگ و دندان بیرون کشیدم و حالا تو آ
درست و غلطی وجود ندارد! - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 10:36
زیبای دلتنگم! به تو گفته بودم که در زندگی، راه درست و راه غلطی وجود ندارد! اما زیبا، زمان را فراموش نکن... گذشته همیشه مختوم است و باید پذیرفتش... اما امروز اگر دلت گواه کاری را داد و به خاطر ترس و منفعت، انجامش ندادی، زمان را از دست دادهای... پی خودت باش... و در این پیگیری غریب، یقین کن که به خطا
هیچ سلامی بی خداحافظی نیست - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:21
میبینی زیبا! همهی سلامها یک روز به یک خدانگهدار تلخ تبدیل میشوند... و خدایی که نمیبینیمش، هیچچیز را برای ما نگه نمیدارد؛ انگار رها کرده ما را در این تلخی اندوهبار... آدم چهطور اینها را بفهمد و از جرات سلام کردن داشته باشد! سلامها، چوبههای دارند زیبا! سلامها، آغاز یک جدایی تلخند؛ سلامها
نباید ادامهی همان بود که نیست! - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:21
اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی
صبحهایی که نخوابیدهایم هم صبح است؟ - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:21
ببین زیبا! دوباره صبح شده و من نخوابیدهام! انگار منتظر توام که بیایی و دست بکشی روی خستگیهام و قربان صدقهی زخمهام بروی! که بیایی و دلت را رها کنی روی شانههای مردی که بار غربت را به دوش میکشد... و من پر شوم از زندگی... و بجنگم دوباره برای ماندنت... زیبای دلتنگم! بخند که صبح توست... +xa0نوشته شده در x...
بها... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
زندگی ارزشش رو نداره! - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
درست! قبول! ولی باور کن زندگی ارزشش رو نداره کوچولو... من دیگه حوصله ندارم! راستش گاهی باید بمیری... یعنی تنها کاری که ازت برمیاد همینه که بمیری! تو میخوای منو مجاب کنی که زنده بمونم کوچولو؟ نه! تو خودتم داری به مردن فکر میکنی... من سعی کردم منصرفت کنم! حتی امروز فقط به خاطر تو از خواب بیدار شدم و
حتی نمیتوانی به دیوار مشت بزنی... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
میخواهی تا فردا روحم مچاله شود و تنم فرسوده؟ خب همین امروز هم میشود گفت گور پدر همهچیز! فردا ممکن است خیلی دیر باشد، خیلی دیر! دردسرت ندهم! باید خلاصش کنیم! بدون اینکه دستمان بلرزد... +xa0نوشته شده در xa0شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa015:9xa0 توسطxa0سید عماد موسویxa0 |xa0
لای ملافهها به تو چسبیدن... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
مرگ باید چیز تند و آرامی باشد... مثل بوی سرماخوردگی که حتی از پشت گوشی تلفن هم میشود حسش کرد. اول باید مرد، بعد ادامه داد و هی ادامه داد و هی ادامه داد...! باید ته این ماجرا را دربیاوریم... +xa0نوشته شده در xa0شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa022:46xa0 توسطxa0سید عماد موسویxa0 |xa0
نفرت... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
جز نفرت، همهی احساسات آدم موقتی است... و خشم، زاییدهی نفرت است. نفرت از این کثافت جاری... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa00:33xa0 توسطxa0سید عماد موسویxa0 |xa0
خالی. - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
ناامیدی نیست، من میشناسمش... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
میدانی، من همیشه دنبال چیزی بودم که از همهی زندگی و مرگ بزرگتر باشد... دنبال آدمی بودم که همپای دیوانگیهایم تاب بیاورد و از هیچچیز نترسد... آدمی که شرایط تغییرش ندهد و چیزی جز ما، نتواند نسبتش را با من تغییر بدهد! همیشه با زندگی جنگیدم و حتی یک لحظه باور نکردم که زندگی قویتر است... حتی یک لحظه
دیدی گنجشکم؟ - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
دیدی تحمل قهرت را نداشتم؟! و شیرینتر آن بود که تو هم تحمل فاصله را نداشتی... گنجشک کوچکم! فقط ۲۰ روز از این خرداد نفرینی باقی مانده... و من پر از شوقم برای تابستان... برای روزهایی که به سفر درازمان خواهیم رفت... از زندگی نترس! از قاعدهها و قانونها تبعیت نکن! حتی سعی نکن آدم خوبی باشی! من، تو را ه
پروا نداشتیم... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن... آدمهای بیکار! یک مشت احمق بیکار که با دلهگی خودشان را به یک جاهایی میرسانند! +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa02:50xa0 توسطxa0سید عماد موسویxa0 |xa0
راه، روشن است... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:43
حتما تو هم بارها از خودت پرسیدهای که با این دنیای پر از عظمت و حقارت، چه باید کرد! من صدای غمانگیز زمان را میشنوم که هر روز از خویش، دورترمان میکند! باید تن داد به زندگی زیبای کوچکم! باید پذیرفت که زندگی، مفهوم ناقصی است و تنها با مرگ به کمال میرسد... اما اوج استیصال در ناامیدی است! من پذیرفته
همهچیز برای نبودن است... - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
به مرگ فکر نکن... - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
به مرگ فکر نکن، مرگ هم امیدی نیست که از تراس اتاقت به خاطرش بپری... +xa0نوشته شده در xa0شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعتxa011:44xa0 توسطxa0سید عماد موسویxa0 |xa0
در یا دریا - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
لجن به سقف رسیده... - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
قسم به وداع... - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
حتی فرصت نشد درست ببوسمت... کاش آن قطار لعنتی نمیرسید هیچوقت و زمان یخ میزد توی همان ایستگاه مترو لعنتی... حالا کجایی؟ با قطار تجریش تا کجا رفتی؟!!! لعنت به بهار... به کدام غریبه چنگ بزنم؟ تقصیر تو نبود گنجشک کوچکم... کسی فکرش را نمیکرد که زندگی اینطور بیرحمانه و ناگهانی ضربهاش را بزند... آخر