زیبا! امروز دلم تنگ و تاریک است. سلول هزارتوی غریبی است با زندانیان پوسیده! و خاطرم جمع است که تو سهمی از این تنهایی وحشتناک نداری! تو آرام خوابیدهای و در کتم فراموشی، ضمیر پنهانت را مرور میکنی...
و من حتی در خوابهایم، مرد ناآرام روزگارم...
زیبا! کاش میتوانستم نامت را بنویسم تا کلماتم رنگ بگیرند...
کاش میتوانستم خلاص شوم. کاش...
باور کن چیزی وجود ندارد... من تهی شدهام... تهی از همهچیز...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی