فرسنگها...
از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم...
گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز...
و من حالا دیگر نه از شنیدن ترانههام با موسیقی خوشحال میشوم و نه از دیدن شعر و نامم در گوشه و کنار و نه از دیدن نشریهام در پیشخوان دکهها...
حالا فقط اسم تو میتواند این مرد سخت را بلرزاند و تغییر بدهد حالش را... وگرنه سنگ سنگم!
این بهار که بگذرد، همه چیز را روشن میکنم اما... تو نگران نباش زیبا...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی