من صدای غمانگیز زمان را میشنوم که هر روز از خویش، دورترمان میکند!
باید تن داد به زندگی زیبای کوچکم! باید پذیرفت که زندگی، مفهوم ناقصی است و تنها با مرگ به کمال میرسد...
اما اوج استیصال در ناامیدی است!
من پذیرفتهام این رنج را... اما امیدوارم به اینکه بسازم... به اینکه در سنگینی فراموشی، آرام شوم و ارادهی زندگی را پس نزنم...
اما گنجشک کوچکم! حرف زدنها بی فایده است! و سکوت، تلخترین داروست...
من سکوت میکنم... و این روزهای ناسزاوار را یکی یکی میگذرانم تا روزهای سزاوارتری را بسازم...
و امیدم به معجزهای است که هیچکس باور ندارد! معجزهای که یک روز از آسمان پایینش میکشم...
ای کاش باور داشتی... ای کاش کمی باور داشتی و ای کاش...
به فکر سفرت باش...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی