همیشه با زندگی جنگیدم و حتی یک لحظه باور نکردم که زندگی قویتر است... حتی یک لحظه ناامید بودم... اما تا دلت بخواهد تنها و عصبی بودم! میدانی فرق اینها زمین تا آسمان است!
من همیشه بلند شدم، خودم را جمع کردم و با پررویی تمام ادامه دادم! اما تا دلت بخواهد از آدمها دلزده شدم! دلزده شدم اما باز اعتمادم را از دست ندادم! نه اینکه احمق باشم یا خری باشم که پایش را هزار بار در یک سوراخ فرو میکند! نه! «خواستم» که مثل سیزیف این تسلسل غمگین را ادامه بدهم چون باور داشتم فردایی خواهد آمد پر از معجزههای فراموش شده... چون باور داشتم اگر همهی آدمهای زمین را شناخته باشم و به یک نتیجه رسیده باشم و فقط یک نفر باقی مانده باشد، باید همان یک نفر را هم بشناسم...
میدانی... برای آدمی که اینطور گمشدهای را جستجو میکند، زندگی پیچیدگی سادهای دارد! من هیچوقت از زندگی فرار نکردم و نترسیدم! هیچوقت ضعیف نبودم! هیچوقت عوض نشدم و همیشه جرات تکرار دیوانگیهایم را داشتم...
تجربه کردن و تجربه کردن و تجربه کردن...
اما گنجشک کوچکم... تو حالا داری خودت را میشناسی... داری خودت را میسازی و ساخته میشوی... داری کشف میکنی و رنج میکشی و هر روز تنهاتر میشوی... اما این تنهایی و این رنج، عظمتی دارد که تو را ققنوس جاودانهای میکند.
تو این ققنوس افسانهای را از ازل در قلب کوچکت داشتهای، حالا این ققنوس میخواهد ببالد و از سینهی پر تپشت بیرون بزند... اگر بشناسیاش و باورش داشته باشی، همهچیز در برابر شکوه تو، کوچک میشود...
اما اگر ایمانت ترک بردارد و از خودت را باور نکنی و نبینی، خون هزار ققنوس به گردن توست و زندگی همان است که برای همه بوده...
من نگاه میکنم فقط.
به سینهات... و به پرندهای که تویی... تا چه خواهد شد.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی