آدم چهطور اینها را بفهمد و از جرات سلام کردن داشته باشد! سلامها، چوبههای دارند زیبا! سلامها، آغاز یک جدایی تلخند؛ سلامها رنج بیپایان خاطرات مشترکند! بوی لباس جا ماندهی زنی غمگیناند؛ سلامها، تخم نفرت و کینهاند زیبا! سلام نکن! سلام نکن که پاسخش تلخ و گزنده است...
کاش دنیا به اندازهی مهر ما جا داشت... و کاش کینهی من از این زندگی، صاف شدنی بود...
آخ زیبا! گنجشک بیقرار کوچکم... مقصر اینهمه تلخی کیست؟ کدام دست خنجر فولادین غم را در سینهی ما مدام میچرخاند؟
چه فایده از زندگی! چه فایده از عشق! چه فایده از بودن! که اینطور همهچیز از دست میرود و محکوم میشویم به مرگی دردناک و تدریجی و هیچ دست یاریگری هم نیست!
چه فایده از من! وقتی تو همهچیز را خراب کنی و تقصیری هم نداشته باشی! وقتی دلچرکینم و نگاهم پر از کینه و نفرت شده است و حتی صدای تو آرامم نتواند بکند!
این بیفایدگی تا کجا؟ تا مرگ خلاصمان کند؟ اما زیبا، چه فایده از مرگ وقتی حسرت زندگی بر دلمان باشد هنوز؟! چه فایده از مرگ حتی...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی