اما زیبا! عشق من به تو زندگی داد! من تو را از دستان سیاه مرگ، با چنگ و دندان بیرون کشیدم و حالا تو آدمی هستی که میتواند دوباره لبخند بزند، دوباره فکر کند و دوباره تصمیم بگیرد و مرا ترک کند...
زیبای غریبم! هیچوقت اجازه ندادم جای زخمهای مهلکم را ببینی! نخواستم بیقرارت کنم و باری اضافه بر دوشت بگذارم...
حالا از من میترسی! از مردی که قوی است میترسی و من اینها را از پیش میدانستم...
من قصهنویس دیوانهای هستم زیبا! و این قصه را برای خودمان نوشتم؛ برای من و تو! و قدرت به انجام رساندنش را داشتم...
حالا باید آخر این قصه را ببینی... تا به ایمان برسی...
اما یادت باشد زیبا! زیبایی که من ساختم، تا ابد مال من است...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی