من دیگه حوصله ندارم! راستش گاهی باید بمیری... یعنی تنها کاری که ازت برمیاد همینه که بمیری!
تو میخوای منو مجاب کنی که زنده بمونم کوچولو؟ نه! تو خودتم داری به مردن فکر میکنی... من سعی کردم منصرفت کنم! حتی امروز فقط به خاطر تو از خواب بیدار شدم و اومدم ببینمت! اما تو نگاهت شوق ندیدم! تو نگاهت ترس بود کوچولو...
من خیلی وقته که از هیچی نمیترسم! حتی از مردن...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی