طهران در طوفان...
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
میدانستم برمیگردی... هوا خوب بود... همین که گریه کردی طوفان شد... درختها به هم پیچیدند و شاخههای خشکشان را پرت کردند روی سر عابران... همهچیز انگار به خواب تبدیل شد... بغلت کردم تا در آغوشم پنهانت کنم و خیالم راحت باشد که چیزیت نمیشود... و تو میخندیدی دیواانه! ایستادم. چشمهات را گرفتم و با د
به تقدیر بگو خلاصمان کند...
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
به تقدیر اعتقاد نداشتم... همیشه خودم را دیدم و خواستم بجنگم... اما حالا انگار برای هزارمین بار به همان رنج بدوی برگشتهام... انگار مثل سیزیف دارم تکرار میکنم شکنجهای را آگاهانه... و حالا شاید کلمهای پیدا نشود برای تسکین روح خستهام... اما این منم، مردی که تسلیم تقدیر است و همهچیز را در قمار باخ
باید ادامه داد جهان را اگرچه هیچ!
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!inst...
خواهید دانست...
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
و آنروز تو را درمییابند... تو را که پیشتر و بیشتر از همه درنیافتنی بودی... و آنروز به بیخبری خود پی میبرند... و آنروز، هیچچیز مهم نیست! +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa04:5xa0 توسطxa0سید عماد موسویxa0 |xa0
ای خار در گلو... ای بغض بی صدا
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 7:24
ما به هرکی دل خوش کردیم، آخرش خار شد و تو گلومون گیر کرد! آدما میشکنن و دیگه مهم نیستن... اما حسرت همیشه باقی میمونه... حسرت اینکه چرا زندگی اینقدر بیشرفه... و کی میشکنه! آدما میرن پی عقل و منفعتشون! و وقتی خیالشون راحت شد فیلشون یاد هندستون میکنه و تازه یادشون میاد که یهچیزی کم دارن! اما فا
دنیای بیقاعده را نگاه کن...
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 0:46
xa0 همهچیز را فراموش کن!! خواستم همهی قاعدهها را به هم بریزم! حالا تنها و تاریکم! بدون اینکه قاعدهای در کار باشد... xa0 پ.ن1: برای جوانی تباه شدهات در تهران... پ.ن2: برای شبهای خون و استفراغ و جنون... پ.ن3: برای همهی چیزهایی که رها کردم تا از دست بروند، تا نداشته باشم، تا از ترس داشتن رها شوم... xa0
چیزی نگو... بگذار دنیا در سکوت تمام شود.
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 0:46
xa0 من چیزهای زیادی را به دست آوردهام، چیزهای زیادی را از دست دادهام و امروز میتوانم مدعی باشم که زیستهام! زیستنی که مرگ را درخور باشد! به مرگ بگو همین فردا بیاید و ببیند! من بیشتر از هر مردی در زمان سفر کردهام و امروز نه زندگی، نه مرگ و نه هیچ بازی دیگری نمیتواند چیزی را از من بگیرد... پ.ن1: دنیا ک...
سرت را از نبایدها پر کردی...
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 0:46
xa0 xa0 همهچیز از دست رفتنی است...
همهی ما اسمیم...
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 0:46
همهی ما اسمیم. همهی ما عددیم. تنها اندکی به خود میرسند!
که همهچیز دروغ بود! و هیچچیز دروغ نبود!
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 0:46
xa0 xa0 هنوز حقیقت همان است که بود! خودت را به نفهمیدن بزن... xa0
ما اساسا موجودات ناکارآمدی هستیم...
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:37
xa0 xa0 xa0چیزهای هست که زندگی را تلخ میکند و چیزهایی نیست که زندگی را تلختر میکند... و خیلی چیزها قابل توضیح دادن نیست! مهم نیست. xa0
تب و لرز!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 3:34
xa0 الان ساعت چنده؟ دیشب داشتم خوابتو میدیدم! یجوری بود! ولی من شنبه نمیام. سر حرفم هستم... خودت میدونی!
که چی بشه؟!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 3:34
xa0 دلت خوشه! xa0
من خودِ تنهاییام.
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 3:34
xa0 نیاز یعنی ضعف! و خواستنی که نیاز باشد، به هیچ نمیارزد.
امید آمدن لغتی... لغتی که نمیآید...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 3:34
xa0 به هیچ چیز امیدوار نباش؛ امید، احمقانهترین لغت دنیاست! ولی تسلیم هم نشو! بیهوده به جنگیدنت ادامه بده! بجنگ برای نابود کردن خودت، برای زوال خودت، برای مرگ تدریجی خودت! با دنیا بجنگ تا خودت زودتر خلاص شوی! تسلیم نشو تا دردناکتر کارت را تمام کند! اینطور سرفراز مردن چیزی به زندگی اضافه نمیکند، اما ا...
به زیباییات...
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:59
xa0 من اگر برای زیبایی تو نمیرم، به چه درد میخورم دختر زاگرس؟ مرا حس کن! کوتاه و گذرا! و شک نکن که این پاییز را برای من و تو شروع کردهاند.
سحرخیز شدم
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:59
xa0 امروز عملا ساعت 5 صبح بیدار شدم! اونم با انرژی. یعنی اگه امروز با این شرایط روز میمون و مبارکی نباشه دیگه اساسا نمیدونم زندگی چه مرگشه!!!
مکبث...
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:59
xa0 همهی ما یک مکبث در درون خودمان داریم! و به نظرم باید به مکبث درونمان احترام بگذاریم و بهش اجازه بدهیم که بدی کند! آدمهایی که خودشان را به خوبی ملزم میکنند یک جایی گند میزنند. xa0
شپلق!
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:59
xa0 xa0 پاییز مزخرفیه! رنگ به رخسار تهران نیست! تو هم که حواست نیست به این پاییز! xa0
پاییز بیمزه!
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:59
xa0 از زندگی بیهوده بترس! از اینکه هر روزت مزهی دیروز داشته باشد! این ناخوشی مثل همهی ناخوشیها موقتی است. xa0