کاش آن قطار لعنتی نمیرسید هیچوقت و زمان یخ میزد توی همان ایستگاه مترو لعنتی...
حالا کجایی؟ با قطار تجریش تا کجا رفتی؟!!!
لعنت به بهار...
به کدام غریبه چنگ بزنم؟
تقصیر تو نبود گنجشک کوچکم... کسی فکرش را نمیکرد که زندگی اینطور بیرحمانه و ناگهانی ضربهاش را بزند...
آخرین غزلهام را فراموش نکن... و یادت باشد، یک جایی توی همین تهران لعنتی، شاعری هست که تو را بیت به بیت واژه میکند...
و تمام کافههای تهران از این به بعد جای خالی توست...
صدای ما در خیابانهای تهران باقی میماند، که پاییز و زمستان ۹۵ را قدم زدیم... در برف، در باران، در آفتاب...
و بهار ۹۶ کاش نمیرسید و کاش...
ما آدمهایی بودیم که توی این زمان آشفته، توی این شهر سیاه، عاشق شدیم، خندیدیم و گریه کردیم...
اما غمها و شادیهایمان حقیقت داشت...
دوباره به من برمیگردی... و کاش دیر نشده باشد...
دوباره میبوسمت و کاش طعم بوسههات همان باشد که در کوچههای حوالی ولیعصر چشیدم... و کاش بوی تنت همان باشد که در خانهام میپیچید...
و کاش مراقب خودت باشی... مراقب زنی که من شناختم و من ساختم...
مراقبی زنی که گم کرده بودی سالها و با من پیداش کردی...
و یادت باشد، شاعری را که از سیاهی و ناامیدی بیرون کشیدی، تنها تو دیدی و تنها تو ذرهذرهی وجودش را شناختی...
و تنها تو توانستی که دنیاش را روشن کنی...
بگذریم...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی