و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت...
اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین نفراتی باشیم که خودمان را توش میبینیم و قبل از ما، تصویر کسی تویش نیفتاده باشد...
و همین جمله کافی بود تا لبخند بزنی... و کافی بود تا لبخند بزنم...
دیدی زیبا! دیدی جلو این آینهی نو، بغلت کردم و بوسیدمت... دیدی تا به حال کسی جز ما خودش را در این آینه ندیده بود؟!
با تو، هیچچیز نمیشکند زیبا! هیچچیز...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی