خرید بک لینک
میز آرایش را آوردم و گذاشتم وسط هال... دلم گواه میداد که امروز، آینهاش میشکند، و دست آخر هم شکست! خوردم بهش و افتاد و آینهاش هزار تکه شد روی سرامیکهای کف هال...

و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت...

اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین نفراتی باشیم که خودمان را توش میبینیم و قبل از ما، تصویر کسی تویش نیفتاده باشد...

و همین جمله کافی بود تا لبخند بزنی... و کافی بود تا لبخند بزنم...

دیدی زیبا! دیدی جلو این آینهی نو، بغلت کردم و بوسیدمت... دیدی تا به حال کسی جز ما خودش را در این آینه ندیده بود؟!

با تو، هیچچیز نمیشکند زیبا! هیچچیز...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:22 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 19:55

صفحه بندی