اما زیبا! نخواستم تو بفهمی... نخواستم تو ببینی... خواستم محکمترین کوه دنیا باشم برایت... خواستم همه چیز را بریزم توی خودم و دم نزنم... اما زیبا! مردت تنهاست... خیلی تنهاست... و گاهی بغضش بی دلیل میشکند از بو کردن گوشهی شالت...
خواستم بدانی که من با وجود همهی این ترسها، خم به ابرو نیاوردهام... و لبخند زدهام و هربار که دلت لرزیده، برای روزگار رجز خواندهام...
خواستم بدانی زیبا!
خواستم بدانی که هر مردی نیاز دارد، بغضش را یک جایی رها کند...
و من بغضم را برای سینهی تو نگه داشتهام...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی