امروز صبح زود از بنگاه زنگ زدند؛ گفت شب بیا قولنامه کن خانه را! گفت، پسرم گفته خانه را به شما بدهم! پسر ده سالهاش را میگفت!
من دوباره یاد تو افتادم...
انگار امروز روز خوبی است! انگار خدا میخواهد کمی نزدیکتر شویم...
انگار بناست در خانهی جدید، دستهایت را بگیرم...
کسی چه میداند...
مثل وقتی که موسی، دنبال خضر میگشت!
دلم بدجور روشن است و البته تنگ و شکسته...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی