خرید بک لینک
دیروز گلهمند شدم! از دیر رسیدنها... از چیزهای کوچک و بزرگ...

امروز صبح زود از بنگاه زنگ زدند؛ گفت شب بیا قولنامه کن خانه را! گفت، پسرم گفته خانه را به شما بدهم! پسر ده سالهاش را میگفت!

من دوباره یاد تو افتادم...

انگار امروز روز خوبی است! انگار خدا میخواهد کمی نزدیکتر شویم...

انگار بناست در خانهی جدید، دستهایت را بگیرم...

کسی چه میداند...

مثل وقتی که موسی، دنبال خضر میگشت!

دلم بدجور روشن است و البته تنگ و شکسته...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:9 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

صفحه بندی