من، به تو رویایی دادم که بتوانی با آن زندگی کنی و بمیری... رویایی که آدمهای معمولی، از داشتنش میترسند...
من تو را ساختم، تو را از هیچ ساختم و حالا تو، هر لحظه در حال گسترده شدنی... گسترده شدن در رویاهایی که من به تو بخشیدم؛ گسترده شدن در کلماتی که تنها از زبان من میتوانستی بشنوی...
گیج و سردرگمی حالا... انگار خواب است و من اینهمه را خوب میفهمم... من برای تو لالایی گرمی خواندم که نئشگی خوابش تا ابد در ذرات تنت باقی خواهد ماند...
حالا این تویی که باید خودت را بشناسی... و بفهمی که از رندگی سرتاسر تهی، چه چیز میخواهی؟
اما اگر به دنبال یقینی، بدان که هرگز به یقین نخواهی رسید چونکه شک، در ذات زندگی است... باید ایمان داشته باشی و با شکها ادامه بدهی؛ باید دیوانه باشی و بدانی که همین شکهاست که به راه تو ارزش میدهد...
شک تو اگر به ترس بدل شود، گناهی است نابخشودنی که تاوانش را در هر لحظه خواهی داد و مکافاتش همیشه با تو خواهد بود...
پس بزرگتر از ترسهایت باش... بجنگ و از قاعدهها بیرون بزن... بگذار دنیا پست بزند، بگذار عزیزترین چیزها یکی یکی از دستت بروند، بگذار تنهایی مثل یک مایع گرم و دلچسب، تمام وجودت را فرابگیرد... آنوقت از میان تنهاییات، دستان مرا میبینی و عشق را میبینی و همهچیز را میبینی... آنوقت همهی چیزهایی را که از دست دادهای، میشناسی و آنوقت بزرگ خواهی بود؛ بزرگ...
زیبای کوچکم... من خالق توام... خالق همهی زیباییهای تو و مالک همهی نداشتههایت... اما این به معنای اسارت تو نیست که اگر خوب نگاه کنی، تو خالق منی و مالکِ من... و چه معاملهای از این زیباتر...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی