خرید بک لینک
زیبا! زیبا! گنجشک کوچکم! قبل از دستهای زیادی را گرفتهام و قلبم هزار بار به تپش افتاده است! اما امروز حتی خاطرهی آن روزها را به سختی به یاد میآورم!

زندگی من همین یکی دو سال بوده... نعش بیجانم به تو رسید و تو زنده کردی مرا...

زیبای بیقرار! زندگی هیچوقت آسان نبوده و نخواهد بود! آدمها خودخواه و کمتحملاند! با تمام ادعاهایشان، یک روز سختیها طاقتشان را تمام میکند و به خودشان حق میدهند که فرار کنند و جا بزنند! اما زیبا، من این تجربهها را با خون دل فهمیدهام! میراث سینهی من، همین زخمهاست که تو مرهم گذاشتی! به من حق بده که گاهی سرت داد بزنم! که گاهی مثل امشب بیحوصله باشم و تلفن را با سردی قطع کنم... به من حق بده که احساس تنهایی کنم...

زیبا! زیبای کوچکم! این مرد تنها، انگشتهای کشیده و بیقراری دارد که بهانهی نوازشت را میگیرند... و حق بده که زندگی، تلخش کرده باشد...

حتی اگر روزی فراموشت کرد، حق بده! چون فراموشی، تاوان خاطرات ماست!

اما کوچههای تهران ما را فراموش نخواهد کرد! که هرکجا، کنج دیواری بوسیدمت و تاریکی شب حجابمان شد...

این خانه، فراموشمان نخواهد کرد زیبا! اما من باید از این خانه بروم! باید بروم تا هر گوشهاش دیوانهام نکند...

من رهگذر بینام و بینشان زندگیات بودم...

مرا ببخش زیبا! ببخش که دیر رسیدم! و ببخش که همیشه عصبی و ترسناک و تلخ بودم... و ببخش که عاشقم شدی...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 6:1 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 10:36

صفحه بندی