خرید بک لینک
تنم عرق کرده و چسبناک است... دور و برم پر است از کاغذهای چرکنویس و فرمولهای ریاضی و مدارهای بیپدری که انگار ولتاژ و جریانشان را از من طلبکارند...

تو لابد الان سر کاری و حتی وقت نکردهای اساماس آخرم را بخوانی... لابد الان داری به من فکر میکنی و تا یک ساعت دیگر صدای زنگت، قلبم را از جا میکند...

گفتی: عشق یعنی چی؟! خیرهات شدم و گفتم: عشق یعنی همین که ما داریم! عشق یعنی خوب و بد یک نفر را ببینی و بپذیری و کنارش بمانی...

راستش این روزها خیلی فکریام! مثل تو! که فکر میکنی همهچیز آشفته است...

گفتی: کاش به جای همهی آدمهایی که تا امروز شناختهام، تو را شناخته بودم...

گفتم: حالا که دیدهای...

و دلم برات لرزید.

تنم عرق کرده و چسبناک است... این چند روز هزار بار حساب و کتاب کردهام! هزار بار نقشه کشیدهام برای سالهای آینده!

اگر الان بودی، حتما همینطور عرقکرده و آشفته بغلم میکردی... بی مضایقه... و بوی تند مردانهام را فرومیکشیدی...

الان لابد داری خمیازه میکشی... من کنج اتاق دراز کشیدهام... برهنه... با دستهای بیقرار...

بوی تو را لابهلای بوی تن خودم حس میکنم...

انگار از دیروز مانده... انگار رفتنی نیست...

اولین بار که بیقرار بویت شدم، فهمیدم که کار بیخ پیدا کرده...

چه ماهی بود راستی...؟

مهم نیست... مهم نیست...

ماهها تکرار میشوند... اما قرار نیست تکراری بشوند.

فقط دعا کن این سنگهای بزرگ جلو پامان برداشته شوند... دعا کن...

من هم دعا میکنم...

تنم عرقکرده و داغ است.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 19:55

صفحه بندی