گذشته همیشه سعی میکنه دنبالمون کنه و مث یه سایه کنارمون بمونه و این تعقیب احمقانه رو با سماجت خاصی انجام میده! میدونی! خیلی از آدما تسلیم گذشتهشون شدن و دارن مدام به یادبودهای رسوب کرده ته ذهنشون فکر میکنن و هر لحظه در حال رسوب کردن و تغییر شکل یه ماهیت واحدن!
من امّا توی زمان جاری شدم! من نه گذشتهای داشتم و نه آیندهای! من هر بار که تو رو دیدم، انگار اولین روز زندگیم بود و هربار زیر بارون لعنتی باهات قدم زدم انگار اولین و آخرین باری بود که بارون رو میدیدم و هربار که لبای هرزهی تو رو بوسیدم انگار اولین و آخرین بوسهی انسان رو تجربه کردم!
من فراموش کردم! خودم رو و همهی چیزایی رو که شاید یه روزی وجود داشتن! من حتی تو رو هم فراموش میکنم! مثل همهی آدمایی که یه روز عاشقشون بودم و حالا فراموششون کردم! اما فراموشی به معنی این نیست که به یادشون نیارم یا دیگه بهشون فکر نکنم؛ برعکس! من حتی دقیق میدونم همهی اون هرزهها الان کجان و دارن به چی فکر میکنن! امّا فراموششون کردم، جوری که دیگه وجود ندارن... تو هم دیگه وجود نداری عزیزم، روزی که برای اولین بار به اون کافهی لعنتی اومدی، درست از همون روز دیگه وجود نداری! اون اولین و آخرین باری بود که من تو رو دیدم! لابد فکر میکنی من دارم کتمان میکنم و ما قطعا بارها و بارها با هم ملاقاتهای خصوصی داشتیم٬ بارها و بارها خرید رفتیم و توی کافهها و رستورانهای مختلف، چیزای مختلف خوردیم! اما من همهی اونا رو یادمه! حتی یادمه کدوم روز اسفند توی کدوم کافه از دست بارون فرار کردیم و دوتا موکا سفارش دادیم! توی اون فنجونای سفید پهن! اما تو دیگه وجود نداری! تو هیچوقت وجود نداشتی! حتی پسفردا قرار نیست ما همو ببینیم! من فقط یه سایه از تو میبینم! یه سایه که خودش حس میکنه وجود داره اما مدتهاست که نابود شده...
آره! من همیشه بیرحمتر از بقیه بودم! درست همون لحظهای که از یک نفر میخواستم ترکم نکنه، بهش میخندیدم و به لحظههایی فکر میکردم که از شرش راحت شدم! من هیچوقت نتونستم عاشق خوبی باشم، هیچوقت نتونستم معشوق خوبی باشم اما با این حال مطمئنم اگه یه عاشق وجود داشته باشه توی کل تاریخ، اون منم و اگه یه مرد وجود داشته توی کل تاریخ که معشوق یه زن بوده باشه، بازم اون منم! تو هیچوقت نمیتونی این مسائل رو بفهمی... چون هیچوقت وجود نداری! من فقط یه بار تو رو دیدم؛ بعد از اون فقط تو رو بازسازی کردم و شاید ساختم و نابود کردم... هزاران بار، هزاران بار...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی