خرید بک لینک
من همیشه به «جمع» فکر کردهام و تقریبن همیشه همانقدر که به جمع فکر کردهام، «فرد» را دیدهام و خواستهام.

اینکه چهطور میشود جمعتر از هر جمعی بود و فردتر از هر فردی، همیشه پرسشِ بزرگِ من بوده، چه در زبان، چه در زمان و چه در زندگی.

جمع، جز در «فرامن» نمیتواند جمع بودن خود را بشناسد و محقّق کند و فرامن، پیوندِ عمیقِ بینِ آگاهی و ناخودآگاهیست. در فرامن است که من میتواند به منها بدل شود و اشکال تحقّقنیافته ولی ممکنِ خود را در فعلهایی که «دیگری» میکند ببیند و بشناسد و تجربه کند. یعنی تجربهی فردییش را به جمع بدهد و تجربهیی جمعی را از فردفردِ جمع بگیرد و فردی کند. و تجربه همیشه لایهیِ زیرینِ فرهنگ است. امّا فرهنگ در شکلِ تجربهشدهاش همیشه به ارزشهایِ جامد و ایستا میرسد که مثل دهانِ بازِ اژدهایی مهارنشدنی، همهی اجزایِ فردی را یا میبلعد و یا به شعلهیِ تعصب، خاکستر میکند. و اینجاست که باید از «تناقض» مدد گرفت و باید از «فرافرهنگ» سردرآورد. این فرافرهنگ (metaculture) همان تجربهیِ فرامنهاییست که در تضادِ با خود و در تضادِ با دیگری، با نفیِ زمان و تجربه، فرهنگی بیارزش و در تکاپو میسازند. یعنی حالتِ طبیعیِ فرهنگ: فرهنگِ طبیعی یا طبیعتِ فرهنگ؛ و این فرافرهنگ، یعنی تلفیقِ نوعی بدویت و بدایت با پیشروی و نفی و نقض و تجربههایِ مدام.

من، «نقطه»ییست که تنها در خود میتواند وجود داشته باشد و تنها که در خود وجود داشته باشد، همیشه فقط «بیرون» دارد؛ یعنی «دَر» ندارد؛ یعنی تنها خودش میتواند به خودش وقوف داشته باشد.

و نقطه، وقتی که به دنبالِ امتدادی در بیرون بگردد، در سادهترین شکلِ ادامهیافتن، در برخوردی فرادکارتی، «خط» میشود. و در خط شدن همیشه میلِ به انضباط است که همهی حرکتهایِ شیبدار را نفی میکند.

امّا خط، اگر همیشه نفی کند، باید که تا بینهایت نفی کند؛ پس خطّی که میرود به بینهایت، به امکانِ همهچیز میرود اگرچه تنها یک امکان را تجربه میکند؛ پس در بینهایت راهی جز «دایره»شدن ندارد؛ یعنی برای حفظِ دوامِ انضباطِ خود، باید که انتهایش را به ابتدایش برساند و در تسلسلِ خود بقا پیدا کند. انقلابهایِ جمعی، ریشه در همین دایرهشدن دارند و همین است که بعد از هر انقلاب، میلِ عظیمِ رجعت، بیدار میشود و بعد از هر انقلابی، تنها در قیاس با پیش از آن انقلاب، میتواند وجود داشته باشد. امّا هنوز جمع و فرد، مغلوبِ زمان است.

دایره امّا تنها محیط دارد و اگر بخواهد از تسلسلِ خود خارج شود، باید که «مارپیچ» شود. تنها درکِ فضا-زمانیِ سازگار با فرد و جمع، مارپیچ است! مارپیچ، مثل دایره، خط و نقطه، یک خمِ ساده است. امّا مادرِ تمامِ پیچیدهگیهاست.

و جمع شدن و فرد ماندن، در یک فضا-زمانِ مارپیچی ممکن است، در یک دینامیسم! یعنی باید از مکانیسم به دینامیسم رسید!

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 16:14

صفحه بندی