«نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند»
معالاسف هرچه به عقبهی آقای ابتهاج در ادبیات معاصر نگاه میکنم، نقطهی مثبتی نمیبینم. قسمت زیادی از جمود و ابتذال سیاسی-فرهنگیِ امروز جامعهی ما حاصل نگاهِ بسته و قدرتطلبیِ یکسویهی امثال ابتهاج و شفیعیکدکنیست. آنچه که امروز درو میکنیم، حاصل بذریست که چند دهه پیش این آقایان کاشتند. در اغلب شعرهای ابتهاج با ساختاری مرکزگرا و زبانی محتوازده و به شدّت عاطفی روبهروییم؛ و این محتوازدهگی، که شکل دیگری از اخلاقزدهگیست، در دههی هشتاد، در شعر فارسی با حمایت غیرمستقیم حاکمیت و اقبال رسانههای نفتی، به اشکال مختلف بازتولید و اشاعه شد. و البته میتوان بازتولیدِ این تفکّر را در وجوه مختلف در دههی هشتاد، شناسایی کرد؛ نمونهاش قدرت گرفتن آقای احمدینژاد، نمونهاش ظهور نوع خاصی از موسیقی همهپسند، نمونهاش هزاران شبهروشنفکری که تا هنوز هستند و...
منظورم این نیست که به قدرت رسیدنِ احمدینژاد حاصلِ مستقیم شعر یا اندیشهی ابتهاج است؛ بلکه شعر و زبانِ ابتهاج در چند دههی پیش، قسمتی بوده از کلانساختاری که در دههی هشتاد با فاضل نظری و احمدینژاد و... تکرار شد.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی