خرید بک لینک

در تمامِ این سالها، کسی به اندازهی ما، برای جا زدن، دلیل نداشت. و وسوسهی جا زدن، وسوسهی رها کردن و خارج شدن، بارها دست مرا به سمت دستگیرهها برد. امروز هم قصّه همانست. بیرون از آب بودن و خیس نشدن، هنری ندارد. من از دریا گذشتم و خشک بیرون آمدم. حالا بیتوقعم. گلهیی از هیچکس ندارم، نه از دوست، نه از دشمن. سینه باید بزرگ باشد. باید صبر کرد و باید ایمانی به اندازهی ایمانِ ابراهیم داشت.

رسیدن؟! رسیدن وهمست؛ تلهست. ما برای نرسیدنست که میرویم. و اینها که رد میکنند، که به قصد استخفاف، نمیبینند، بگذار رد کنند، بگذار نبینند. ما برکسی که با ما نباشد، ولایتی نداریم. با غیر، گفتوگویی نیست.

حتّا ولایتی بر آنکه با ما بوده هم نیست. که آنکه با ماست، خودِ ماست. ما ولایت نداریم، جز برکسی که ولایت دارد بر ما.

با آنکه کنار آب ایستاده، حرفی نیست.

امّا حرفها هست. آنجا که باید باشد. حرف، یعنی شکلی برای بودن. اما گفتوگو کردن، یکشکل بودن نیست. همهی شکلها را یکی دانستنست.

بالا و پایین؟! وهمست. سر، هر جا که باشد، بالا و پایینش با خودشست.

بزرگی ما، خردی دیگری نیست. بزرگی دیگری، بزرگی ماست، اگر حرفی باشد. حقارت، آنجاست که حرفی نیست! با ما نیستند؟! بگو نباشند!

حرفها میماند. جا نباید زد. بیتوقع.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: جمعه 3 خرداد 1398 ساعت: 6:44

صفحه بندی