آصف!
گذشته، غیرست و آینده، غیرست. زمان، غیریتست. و ما از هر کجا که به خودمان نگاه کنیم، به دیگری نگاه کردهییم. یعنی همیشه در فاصلهییم، مادامی که در زمانیم، در فاصلهییم.
حبّ این مردم به خودشان، از سر بیمعرفتیست نه از روی معرفت، حبّیست که به دیگری دارند. و بغضشان نسبت به غیر، بغضیست که نسبت به خود دارند.
و ما، فقط وقتی که از همهی حبّ و بغضها خالی باشیم، وقتی که در زمان نباشیم، آنجاست که با خودمان برابریم. آنجاست که میتوانیم با خودمان باشیم: یعنی در زبان.
امروز، زیاده از حد به مرگ فکر کردم. به «درگذشتن»؛ و دیدم که مرگ، ایستادنِ در زمانست، ایستادنِ در یادها. مرگ، دیگری شدنست. غیر شدن و فاصله گرفتنست. و خیال میکنم ما فقط وقتی که از گذشته و آینده، تهی باشیم، زندهییم. یعنی زمانی که با خودمان فاصله نداریم. و در فاصلهی بینِ دو «خود»، بیخود نیستیم.
و من خیال میکنم که فقط در زبانست که میتوانیم به چنین خودی برسیم. یعنی به خودی که با زمان، برابر باشد. و فقط در زبانست که میتوانیم از حبّ و بغضها فاصله بگیریم.
امروز زیاده از حد به مرگ فکر کردم. بعد به یاد روزی افتادم که مرا در دانشگاه هو کردند و احساس غیر بودن کردم. انگار داشتند دیگری را هو میکردند و حبّ و بغضشان را به خودشان نشان میدادند.
ما، باید به راه خودمان برویم. آنها به راه خودشان. بیکه طلبی از هم داشته باشیم. بیکه گلایهیی باشد. بیکه فاصلهیی باشد.
خاک/۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸/تهران
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی