منتظریم تا آدم مادرمردهیی را گوشهی رینگ گیر بیاوریم و تمام فضل و کرامتمان را یکجا در ماتحتش فرو کنیم؛ هنوز قبول نکردهییم که بین دو چیز، فاصلهیی نیست مگر برای کسی که هنوز بین آن دو چیز است! هنوز ذهنمان درگیر قالبهای کودکانهست، تا لکنتمان را زیر قابِ دستهبندیهای کندذهنانه پنهان کنیم! منتظریم تا برای هر چیزی، شباهتی پیدا کنیم و تکلیفش را روشن: این یکی، اصلاحطلب است، پس در هر صورت از خودشان است؛ این یکی چپ است، پس باید فحشش بدهیم، آنقدر فحشش بدهیم تا دلمان خنک بشود و چون فکر میکنیم فلاکتِ امروزمان حاصل عمل و اندیشهی چپِ چهل سال پیش است، باید سرتاپای چپِ سیسالهی امروز را قهوهیی کنیم؛ آن یکی هم لابد چون مذهبیست، باید باد به غبغبمان بیندازیم که انگار از چیزی عقب است و ما که خیلی میفهمیم، باید زکات فهممان را قی کنیم رویش! انگار ما همهچیزدانهایی هستیم در اینجایِ تاریخ که باید ناخن همهی احمقها را بکشیم؛ غافل که ما اتفاقن در اینجای تاریخ، احمقترینهایی هستیم که حرکت نداریم، که توهم حرکت داریم؛ فهم نداریم، توهم فهم داریم.
ما هنوز قبول نکردهییم که باید اول به سرتاپای خودمان برینیم!
در اوج روشنگری و روشنفکریمان، فمنیست یا دموکرات میشویم! و طوری از دموکراسی یا فمنیسم دفاع میکنیم که حاضریم هر مردی را که یکبار به زنی گفته، ضعیفه، سه چهار بار در دیگ روغن داغ کنیم و بعد با چرمش، برای فتیش خارشمان، شلاق و خار بسازیم!
بنز آلمانی هم میخواهیم؟! آزادی امریکایی هم میخواهیم؟ و لابد تکنولوژی موشهای ژاپنی را!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی