من این روزها همهچیز را در فاصله میبینم؛ از فاصله میبینم. و هربار که به فاصله فکر میکنم، بیشتر وحشت میکنم.
پراگمای زبان، یعنی عجز و همینست که زبان را از همهچیز متمایز میکند. ذات زبان، بر فاصله استوارست و این فاصله، زبان را در عمل، منفعل میکند. زبان عادی یا همان که موکاروفسکی زبانِ پراگماتیکش میخواند، شکلِ منفعلشدهی یک فعالیتست. و این شکلیست که از بدایت خود فاصله گرفته و عجز بر وجودش مستولی شده. یعنی حرف، زده که میشود، فاصله میآورد. یا به فاصله میرود.
پراگمای زبان یعنی عجز و عجز یعنی فاصله. یعنی جدا شدن از چیزی که نمیتوان به آن برگشت مگر با فنا.
شعر، ستیز با فواصلست. ستیز و شکست. شکست و ستیز. شعر، عاجز میشود امّا عجز را نمیپذیرد. شعر، ستیز میکند امّا عناد نمیکند. شعر، برای اینکه پذیرفته شود، نمیپذیرد. ابدیت در زبان و در شعر تنها از طریق «تکرار» ممکنست. و «تکرار» یعنی فاصله را مدام طی کردن، بیکه در فاصله توقف کنیم.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی