من از مرگ بیزارم. و حالا توی این شهر، انچه که بیشتر از هرچیزی سرک میکشد، مرگ است. پشت این پنجرهها، نور نیست، مرگ است. و من از خودم میپرسم: «ممکن است که اینجا، جای آخر باشد؟!» و جواب میدهم: «باور نکن!»
و مگر کسی هست که باور کند؟ و اصلن چرا باید اصرار داشت بر تفاوت و فاصله. و اصلن مگر باید به این چیزها فکر کرد؟
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی