خرید بک لینک

دیدی که همه طعنه زدند، دیدی که چشمشان از خوشی برق زد و جرات اظهار پیدا کردند. من؟! هیچوقت خوشحال نشدم. به این شب قسم، که حتا از زمین خوردنِ دشمن هم شاد نشدم. که با خاک، از خاک گفتم و با سنگ از سنگ. مروت؟ مروت نیست درین شهر. نفاق امّا هست. نفاقِ دوست با دوست. نفاقِ آشنا با آشنا. در جدل، نفاق نیست، امّا دل جدل ندارند اهل این شهر، دل دوستی هم ندارند. چرکِ کینه دارند و وهم فهم.

من؟! من سرتاپا جهلم، اگر فهم اینست که درین شهرست.

و اگر با این مردم ندوی به سمت آنچه که با حرص به سمتش میدوند، به انگشت نشانت میدهند و ناتوانت میخوانند. و اگر لقمه از دهنشان بگیری، آنوقت دهنشان بسته میماند. ظلم؟! ظالم کو؟! مظلوم کو؟!

و اگر تمام آسمان را در بقچهیی بریزی و در مقابلشان پهن کنی، تسخر میزنند که: «همین؟!»

من؟! من مثل پدری شدهم که پسر ایستاده و رگ قلمبانده که: «تو؟ تو عاجزی!» و توگوشی که میزنم، گوش خودم زنگ برمیدارد.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

صفحه بندی