چرا آدم حرف میزند، وقتی که میتواند سکوت کند.
و چرا آدم سکوت میکند، وقتی که حرفها، مشت میکوبند بر جدارهای حنجره.
تو مرا میشناسی؟! زبان از من میگریخت. من مردی بودم که زبان را میساخت و گم میکرد.
حالا کلمهیی دارم که نمیخواهم به تو نشان بدهم.
من جهان را میخواهم؛ جهان را که بریزم در زبان. بگو تمام جهان با من خواهد بود؟! این کلمه. آن کلمه. کلمه یکی باشد یا هزار؟!
جهان را میخواهم. میدانی که محتوم است. میبینی هنوز؟! تو با منی یا در برابر من؟! مرا میشناسی؟! من که جهان را بدون حرف میخواهم. من که آقایِ تمام هجاهای فراموششدهام. ولایتم را میشناسی؟ به دوستی من متبرک شدهای؟!
چرا آدم حرف بزند؟! چرا اینهمه جهان را پخشوپلا میکنند.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی