خرید بک لینک

تو را شکسته خواستند؛ آنقدر که چیزی برای دوست داشتن در خود پیدا نکنی. عیسایِ مصلوب! چرا رهات کرد؟ چرا گذاشت که کار به اینجا برسد؟ او که میتوانست همهکار بکند. به صبح که میرسی، گم میشوی. صلیب از آسمان آمده تا تو را با خون و زخم ببرد. چرا زخمی؟ یهودایِ تو امشب چهطور میخوابد؟ میخواستی که بیاید و بر صلیب تو گریه کند. میخواستی که جور تو را بدون شکایت و بدون حد بکشد. تو از درختی، میوهای را میخواستی که نبود. تو چرا همیشه چیزی میخواستی که غریب بود؟ چیزی که نمیشناختی؟ عیسایِ مصلوب! از خواستنت بود که خیانتی ساختند برای حباب؟ به چه دلخوش بود یهودای تو؟ به چه دلخوش بود درختی که تو از آن میوه میخواستی، جز خواستنِ تو؟ اگر نخواهی، چهطور نخواستنت را تحمل کند؟ به ابر بگو که نبارد. اینجای آسمان نباید که حرفی باقی بماند. وقتی تو نباشی که بخواهی، دلتنگ خواستنت میشوند یا نه؟ امّا تو در این کیسهیی که همیشه بر دوش میبردی، چه داشتی؟ چه داشتی که هر بار نیمهشب درِ کیسه را باز میکردی، ستارهیی از گوشهی چشمت میغلتید؟ چهطور همیشه بر دوش کشیدی؟ وقتی که نباشی، کیسه را میتوانند بر دوش بکشند؟ یهودای تو بعد از تو چه میکند؟ چهطور با این غم ادامه میدهد؟ گوش کن! باران گرفته.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:13

صفحه بندی