اسم #یوسف_اباذری را اوّلبار وقتی شنیدم که با صدای بلند و عصبانی میگفت: «این مردم احمقند! این مردم احمقند»
اباذری یا به قول سید جواد طباطبایی، «جامعهشناس شفاهی»، ظاهرن هنوز به اندازهی سال ۹۳ عصبانیست. یا شاید عصبانی به نظر رسیدن را دوست دارد. چرا؟ شاید چون اباذری بیش از آنکه جامعهشناس باشد، میخواهد شناسِ جامعه باشد!
۲. دو سال بعد، در یادداشتی با عنوان «دوران گریز یا دوران گذار» نوشتم: «شاید بیراه نباشد اگر بگوییم به هر میزان که بحران در جامعهیی بیشتر و عمیقتر باشد، تعداد اعمال سلبی در آن جامعه بیشتر خواهد بود. در واقع جامعه دائم در حال گریز از وضعیتی خواهد بود که آن را نامطلوب میداند، بیآنکه مقصدی داشته باشد و بداند مطلوب را کجا میتوان جست! در «جامعهی سلبی» هدف نهایی، همان گریز است و لاغیر!» (دوهفتهنامهی صبحدم، شمارهی ۳، به تاریخ ۱ مهر ۱۳۹۵) همین حرف ساده و خامِ من در آن روزها باعث شد، تعریف ساده و روشنی از روشنفکر در ذهن من شکل بگیرد؛ روشنفکر کسیست که بتواند برای فرد و جمع، یک وضعیت بایسته تخیل کند. با این حساب، انتقاد اعتراضی، به تنهایی نشانهی روشنفکری نیست و یوسف اباذری، اگرچه معترض پرسروصداییست امّا لزومن همهی اظهاراتش روشنفکرانه نیست. اباذری چارهجوی بحرانهای جامعهی ایرانی نیست، بل در حد محصول همین بحرانها باقی مانده. و گیرم که این عقیمبودن را زیر اسم مکتب فرانکفورت بزک کنیم، در تهران چیزی زاییده نمیشود.
۳. سه سال بعدتر، شهریور ۱۳۹۸؛ اباذری، وسط درسگفتاری راجعبه لوکاچ، با همان خشم و سلبیت، محسن نامجو را به عنوان کسی که حتا یک نت از موسیقی نمیداند، مثال میزند، رضا براهنی را #دلقک خطاب میکند و...!
حرفهای اباذری نقد نیست، فکر نیست، علم هم نیست. حرفهای اباذری خشم است! خشمی که اینبار متوجه #براهنی و #نامجو شده! اما چرا؟ شاید چون نامجو حق نداشته، کتابی با ادعای روشنفکری و جامعهشناسی چاپ کند! (حتا اگر کتاب نامجو ضعیف باشد که هست) شاید چون براهنی حق نداشته در روزگار دوزخی آقای ایاز، تمام طبقات جامعهی ایرانی را در تمام طول تاریخ این سرزمین، بشکافد و بکاود! شاید چون براهنی حق نداشته حتا در ضعیفترین آثارش مثل چاهبهچاه، نشان بدهد که جامعهی ایران را از بسیاری مدعیان، بهتر میشناسد!
شاید چون ما فقط باید آقای دکتر اباذری را بشناسیم!
سید عماد موسوی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی