بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.
خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.
خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.
چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی