ارس

متن مرتبط با «قبول کن که شبیه حصیر افتادی» در سایت ارس نوشته شده است

صبحی که از خلاصه میآید

  • نیلوبلاگ

    بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم....

    ادامه مطلب
  • اینجا که منم!

  • نیلوبلاگ

    اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!...

    ادامه مطلب
  • از من نپرس اسماعیل، که من از او نپرسیدم.

  • نیلوبلاگ

    هنوز گفتن با توهنوز گو با توبه تیغ گفتمولی گلو با تو...

    ادامه مطلب
  • که حالا همهچیز در هیچچیز است!

  • نیلوبلاگ

    از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصلههاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم....

    ادامه مطلب
  • تا گم نکنی، پیدا نمیکنی...

  • نیلوبلاگ

    برای پنهان کردن، باید گم کرد. فراموشی، پیش از مرگ وجود ندارد؛ همهی جزئیات بیاهمیت زندگی مدام به ذهنت میآیند و دلت نمیخواهد این فکرها را!چیزی را نمیشود پنهان کرد بدون آنکه فراموشش کرد. و در زندگی، که فراموشی را به مرگ داده است، گم کردن است که پنهان میکند.آدمها را باید گم کنی؛ باید بشناسی و گمشان کنی و گمت کنند! کش دادن لحظات، بیهوده است. همانقدر که...

    ادامه مطلب
  • نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم...

  • نیلوبلاگ

    در این دو دریا که من شکافتم، یکی آبی بود و یکی بنفش! یکی سرد بود و وحشی، یکی آرام بود و خونآلود. و من از هر دو دریا، خیسیِ یکاندازه برداشتم. و زمان دوّمی را به اوّلین تبدیل کرد و دو را یک کرد! و من از هر دو دریا، یکبار گذشتم.تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! میخواهم نباشم امّا دریچهها بازند. صدا میگوید: هنو...

    ادامه مطلب
  • مرا مثل یک شعله خاموش کن/اگر بوده چیزی، فراموش کن...

  • نیلوبلاگ

    سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟!

  • نیلوبلاگ

    میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در &nbs...

    ادامه مطلب
  • زنده بمانیم که چه؟

  • نیلوبلاگ

    سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...

    ادامه مطلب
  • فکر نکن زیبا...

  • نیلوبلاگ

    فکرها آدم را از پا درمیآورند... این واقعیت نیست که عذابمان میدهد، بلکه تصور ما از واقعیت است... +نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت16:4 توسطسید عماد موسوی | ...

    ادامه مطلب
  • ای آینه... ای آینه... مرا در خود پنهان کن...

  • نیلوبلاگ

    میز آرایش را آوردم و گذاشتم وسط هال... دلم گواه میداد که امروز، آینهاش میشکند، و دست آخر هم شکست! خوردم بهش و افتاد و آینهاش هزار تکه شد روی سرامیکهای کف هال... و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت... اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین...

    ادامه مطلب
  • لجنزاره... تا چِشم کار میکنه لجنزاره...

  • نیلوبلاگ

    روبهروتو نگاه کن! با همون چشمای هرجاییِ هرزه به روبهروت خیره شو! یه لجنزار میبینی... لجنزاری که آدمای ترسو و فرومایهای مثِ تو دارن توش غلت میزنن و همیشه هم ازش ناراضی به نظر میرسن! امّا قورباغهی عزیزم؛ تو خودت این لجنزار رو درست کردی! این دنیایِ گُه نتیجهی انتخابای خودته! نتیجهی جُبن و بزد...

    ادامه مطلب
  • گاهی باید رها کنی...

  • نیلوبلاگ

    تلاش کردن گاهی احمقانهترین کاره! اینو امروز وقتی توی خیابون ولیعصر با هم قدم میزدیم، فهمیدم... +نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت12:20 توسطسید عماد موسوی | ...

    ادامه مطلب
  • من فرار نمیکنم...

  • نیلوبلاگ

    زیبای همیشگی! از بعضی چیزها نمیشود فرار کرد... باید پذیرفت که سرنوشت، بازی حقیری را شروع کرده و جز با نیستی، به سرانجامی نمیرسد... اما زیبا! نگران روزهای تنهاییات هستم... مرا ببخش زیبا! ببخش که دیگر دستم برای گرفتن دستت، جان ندارد و چشمانم تا ابد بسته خواهد بود... من زندگی را شناختم زیبا! حالا وقت آن است که بعدش را بشناسم... فراموشم نکن. +نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت6:16 توسطسید عماد موسوی | ...

    ادامه مطلب
  • نباید ادامهی همان بود که نیست!

  • نیلوبلاگ

    اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی...

    ادامه مطلب
  • صبحهایی که نخوابیدهایم هم صبح است؟

  • نیلوبلاگ

    ببین زیبا! دوباره صبح شده و من نخوابیدهام! انگار منتظر توام که بیایی و دست بکشی روی خستگیهام و قربان صدقهی زخمهام بروی! که بیایی و دلت را رها کنی روی شانههای مردی که بار غربت را به دوش میکشد... و من پر شوم از زندگی... و بجنگم دوباره برای ماندنت... زیبای دلتنگم! بخند که صبح توست... +نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت6:20 توسطسید عماد موسوی | ...

    ادامه مطلب
  • به مرگ فکر نکن...

  • نیلوبلاگ

    به مرگ فکر نکن، مرگ هم امیدی نیست که از تراس اتاقت به خاطرش بپری... +نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت11:44 توسطسید عماد موسوی | ...

    ادامه مطلب
  • به تقدیر بگو خلاصمان کند...

  • نیلوبلاگ

    به تقدیر اعتقاد نداشتم... همیشه خودم را دیدم و خواستم بجنگم... اما حالا انگار برای هزارمین بار به همان رنج بدوی برگشتهام... انگار مثل سیزیف دارم تکرار میکنم شکنجهای را آگاهانه... و حالا شاید کلمهای پیدا نشود برای تسکین روح خستهام... اما این منم، مردی که تسلیم تقدیر است و همهچیز را در قمار باخ...

    ادامه مطلب
  • دنیای بیقاعده را نگاه کن...

  • نیلوبلاگ

    همهچیز را فراموش کن!! خواستم همهی قاعدهها را به هم بریزم! حالا تنها و تاریکم! بدون اینکه قاعدهای در کار باشد... پ.ن1: برای جوانی تباه شدهات در تهران... پ.ن2: برای شبهای خون و استفراغ و جنون... پ.ن3: برای همهی چیزهایی که رها کردم تا از دست بروند، تا نداشته باشم، تا از ترس داشتن رها شوم... ...

    ادامه مطلب
  • که همهچیز دروغ بود! و هیچچیز دروغ نبود!

  • نیلوبلاگ

    هنوز حقیقت همان است که بود! خودت را به نفهمیدن بزن... ...

    ادامه مطلب