و حالا شاید کلمهای پیدا نشود برای تسکین روح خستهام...
اما این منم، مردی که تسلیم تقدیر است و همهچیز را در قمار باخته است...
و ایستاده، ایستاده، ایستاده، ایستاده، ایستاده...
لعنت به بهار.
لعنت به طوفان تهران
لعنت به من، لعنت به من.
و لعنت به این تسلسل غمگین مرگ...
همیشه یا زود رسیدم، یا دیر
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی