خرید بک لینک
به تقدیر اعتقاد نداشتم... همیشه خودم را دیدم و خواستم بجنگم... اما حالا انگار برای هزارمین بار به همان رنج بدوی برگشتهام... انگار مثل سیزیف دارم تکرار میکنم شکنجهای را آگاهانه...

و حالا شاید کلمهای پیدا نشود برای تسکین روح خستهام...

اما این منم، مردی که تسلیم تقدیر است و همهچیز را در قمار باخته است...

و ایستاده، ایستاده، ایستاده، ایستاده، ایستاده...

لعنت به بهار.

لعنت به طوفان تهران

لعنت به من، لعنت به من.

و لعنت به این تسلسل غمگین مرگ...

همیشه یا زود رسیدم، یا دیر

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 4:21 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

صفحه بندی