همهچیز را فراموش کن!!
خواستم همهی قاعدهها را به هم بریزم! حالا تنها و تاریکم! بدون اینکه قاعدهای در کار باشد...
پ.ن1: برای جوانی تباه شدهات در تهران...
پ.ن2: برای شبهای خون و استفراغ و جنون...
پ.ن3: برای همهی چیزهایی که رها کردم تا از دست بروند، تا نداشته باشم، تا از ترس داشتن رها شوم...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی