هوا خوب بود... همین که گریه کردی طوفان شد...
درختها به هم پیچیدند و شاخههای خشکشان را پرت کردند روی سر عابران...
همهچیز انگار به خواب تبدیل شد... بغلت کردم تا در آغوشم پنهانت کنم و خیالم راحت باشد که چیزیت نمیشود...
و تو میخندیدی دیواانه!
ایستادم. چشمهات را گرفتم و با دست پوشاندمت. طوفان تندتر شد.
خم شدم و آرام در گوشت گفتم: کاش این طوفان تمام نمیشد، کاش همهی این شهر را خراب میکرد...
و تو نگاهم کردی و خندیدی و چشمهات برق زد... انگار از هیچچیز نمیترسیدی دیوانه جان...
و ما دو دیوانه بودیم... که در پیادهرو دویدیم...
و من هنوز دلم میخواهد این شهر خراب شود... و با تو به ناکجای جهان فرار کنم...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی