خرید بک لینک
میدانستم برمیگردی...

هوا خوب بود... همین که گریه کردی طوفان شد...

درختها به هم پیچیدند و شاخههای خشکشان را پرت کردند روی سر عابران...

همهچیز انگار به خواب تبدیل شد... بغلت کردم تا در آغوشم پنهانت کنم و خیالم راحت باشد که چیزیت نمیشود...

و تو میخندیدی دیواانه!

ایستادم. چشمهات را گرفتم و با دست پوشاندمت. طوفان تندتر شد.

خم شدم و آرام در گوشت گفتم: کاش این طوفان تمام نمیشد، کاش همهی این شهر را خراب میکرد...

و تو نگاهم کردی و خندیدی و چشمهات برق زد... انگار از هیچچیز نمیترسیدی دیوانه جان...

و ما دو دیوانه بودیم... که در پیادهرو دویدیم...

و من هنوز دلم میخواهد این شهر خراب شود... و با تو به ناکجای جهان فرار کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 17:6 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

صفحه بندی