
حالا این تاریکی، حالا این شب. نگاه تو را کدام راه؟ خبر نداشتم. به خنده یا به بغض.حالا این شب، این تاریکی. مدام از خودم میپرسم. چه میپرسم؟!کاسهی چشم را برای دیدن. صدام بزن. مردی را که همیشه در مسیر بود و هرگز نرسید....
ادامه مطلب
بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم....
ادامه مطلب
اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!...
ادامه مطلب
سحر!دخترم، حالا که بناست بروی و دکتری بخوانی، آن هم در یک رشتهی دور از هنر، باید بدانی که این موضوع هیچ منافاتی با شعر ندارد. مغزهایِ محدود، در یک نقطه دنبالِ زندهگی میگردند، امّا مغزهای بسیط، در...
ادامه مطلب
هنوز گفتن با توهنوز گو با توبه تیغ گفتمولی گلو با تو...
ادامه مطلب
از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصلههاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم....
ادامه مطلب
در این دو دریا که من شکافتم، یکی آبی بود و یکی بنفش! یکی سرد بود و وحشی، یکی آرام بود و خونآلود. و من از هر دو دریا، خیسیِ یکاندازه برداشتم. و زمان دوّمی را به اوّلین تبدیل کرد و دو را یک کرد! و من از هر دو دریا، یکبار گذشتم.تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! میخواهم نباشم امّا دریچهها بازند. صدا میگوید: هنو...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در &nbs...
ادامه مطلب
حواست به خیلی چیزها نیست! حواست نیست که زندگی فرصتی یکباره و از دست رفتنی؛ حواست نیست که همین روزهای تلخ و تاریکی که گذشت، میتوانستند بهترین روزهای عمرمان باشند. حواست نیست که من چهقدر تنها و بیپشت و پناه شدهام اما هنوز نفسم را به دشواری بالا و پایین میکنم تا دوباره سرپا بشوم! تا دوباره بتوانم افسار زندگی را به دست بگیرم! انگار خوابمست بودهام و حالا دستی تکانم داده و دارد به صورتم آب...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...
ادامه مطلب
گفتی: اگر نباشی، میمیرم... با خودم گفتم: اگر نبودم و نمردی، چه؟! +نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت8:59 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
زیبا! زیبا! گنجشک کوچکم! قبل از دستهای زیادی را گرفتهام و قلبم هزار بار به تپش افتاده است! اما امروز حتی خاطرهی آن روزها را به سختی به یاد میآورم! زندگی من همین یکی دو سال بوده... نعش بیجانم به تو رسید و تو زنده کردی مرا... زیبای بیقرار! زندگی هیچوقت آسان نبوده و نخواهد بود! آدمها خودخواه و ک...
ادامه مطلب
اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی...
ادامه مطلب
ببین زیبا! دوباره صبح شده و من نخوابیدهام! انگار منتظر توام که بیایی و دست بکشی روی خستگیهام و قربان صدقهی زخمهام بروی! که بیایی و دلت را رها کنی روی شانههای مردی که بار غربت را به دوش میکشد... و من پر شوم از زندگی... و بجنگم دوباره برای ماندنت... زیبای دلتنگم! بخند که صبح توست... +نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت6:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...
ادامه مطلب
من چیزهای زیادی را به دست آوردهام، چیزهای زیادی را از دست دادهام و امروز میتوانم مدعی باشم که زیستهام! زیستنی که مرگ را درخور باشد! به مرگ بگو همین فردا بیاید و ببیند! من بیشتر از هر مردی در زمان سفر کردهام و امروز نه زندگی، نه مرگ و نه هیچ بازی دیگری نمیتواند چیزی را از من بگیرد... پ.ن1: دنیا کوچکتر از این حرفهاست... پ.ن2: آغوشم را به تو میدهم و نفسم را به کبوتران وحشی و دستهایم را به هزاران زنی که نامشان را فراموش کردهام... ...
ادامه مطلب
هنوز حقیقت همان است که بود! خودت را به نفهمیدن بزن... ...
ادامه مطلب
دلت خوشه! ...
ادامه مطلب
به هیچ چیز امیدوار نباش؛ امید، احمقانهترین لغت دنیاست! ولی تسلیم هم نشو! بیهوده به جنگیدنت ادامه بده! بجنگ برای نابود کردن خودت، برای زوال خودت، برای مرگ تدریجی خودت! با دنیا بجنگ تا خودت زودتر خلاص شوی! تسلیم نشو تا دردناکتر کارت را تمام کند! اینطور سرفراز مردن چیزی به زندگی اضافه نمیکند، اما اینطور سخاوتمندانه رنج کشیدن، تمام شدنت را تضمین میکند. ...
ادامه مطلب