حواست نیست که من چهقدر تنها و بیپشت و پناه شدهام اما هنوز نفسم را به دشواری بالا و پایین میکنم تا دوباره سرپا بشوم! تا دوباره بتوانم افسار زندگی را به دست بگیرم!
انگار خوابمست بودهام و حالا دستی تکانم داده و دارد به صورتم آب میزند تا حالم جا بیاید!
یادت هست زیبا؟! یادت هست به من گفتی: تو حیف شدی!! حق با تو بود! من حیف شدم زیبا؛ عماد موسوی خیلی جاها حیف شد اما هنوز زنده است و پاهایش عزم رفتن دارد؛ بلند میشوم و به راهم ادامه میدهم! نمیگذارم بیشتر از این چیزی از دستم برود؛ سهممان را از این دنیای پر نکبت میگیرم! سهم من و تو و سهم همهی آدمهای بی پشت و پناه را...
اگر به موقع برگشتی و هنوز رمقی از عماد موسوی باقی مانده بود، به تاریکی شب قسم که هیچچیز شبیه گذشته نخواهد بود! شاید آمدی...