
بهار موضوع «بهار» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. تکرار اسمدر غیبتحضور میشود!...
ادامه مطلب
میخندد این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «میخندد» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نشسته سایهیی بر ساحلی تنهانگار من به او از دور میخندد. | نیما | قطعهی «میخندد» |...
ادامه مطلب
نشسته سایهیی بر ساحلی تنها نگار من به او از دور میخندد. | نیما | قطعهی «میخندد» |...
ادامه مطلب
نشسته سایهیی بر ساحلی تنها نگار من به او از دور میخندد. | نیما | قطعهی «میخندد» |...
ادامه مطلب
تکرار اسم در غیبت حضور میشود!...
ادامه مطلب
هر چه را که تو گرفتی، بهترش را رساندی؛ پس باز هم بگیر هر چه را که میخواهی....
ادامه مطلب
بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم....
ادامه مطلب
اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!...
ادامه مطلب
هنوز گفتن با توهنوز گو با توبه تیغ گفتمولی گلو با تو...
ادامه مطلب
زنده بودن و زندگی کردن، سختترین کاری است که هرکس میتواند انجام بدهد؛ امّا هیچکس بابت آن از تو تشکر نخواهد کرد. خاطر جمع باش که این کار را برای خودت انجام میدهی....
ادامه مطلب
تن به بازی ندادم، اگر دادم به بازی خودم دادم؛ بدم میآید از شکستهنفسی، از بلاهت و از به جایی رسیدن در قماشِ شما! تن به قماشتان ندادم که در قماش من، ت...
ادامه مطلب
منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو....
ادامه مطلب
کجا میرسی؟ نارسیده میگذری؛ گذشتن است که میرساندم. خیال میکنی چیزی هست؟ میگویمت نیست! باور نمیکنی! رهات میکنم تا بروی! قفا میزنم تا سریعتر برو...
ادامه مطلب
دستم را که میگیری، دستم میگیرد. سرم چند قدم آنطرفتر به خودم اشاره میکند، دستم به سرم. تنم را بغل که میکنی، آتش میشوم در بغلت؛ میگیرم و میگیرانم. میگیری؟! گیرم که باشیم، که چه؟! لبهایت را ...
ادامه مطلب
برای پنهان کردن، باید گم کرد. فراموشی، پیش از مرگ وجود ندارد؛ همهی جزئیات بیاهمیت زندگی مدام به ذهنت میآیند و دلت نمیخواهد این فکرها را!چیزی را نمیشود پنهان کرد بدون آنکه فراموشش کرد. و در زندگی، که فراموشی را به مرگ داده است، گم کردن است که پنهان میکند.آدمها را باید گم کنی؛ باید بشناسی و گمشان کنی و گمت کنند! کش دادن لحظات، بیهوده است. همانقدر که...
ادامه مطلب
در این دو دریا که من شکافتم، یکی آبی بود و یکی بنفش! یکی سرد بود و وحشی، یکی آرام بود و خونآلود. و من از هر دو دریا، خیسیِ یکاندازه برداشتم. و زمان دوّمی را به اوّلین تبدیل کرد و دو را یک کرد! و من از هر دو دریا، یکبار گذشتم.تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! میخواهم نباشم امّا دریچهها بازند. صدا میگوید: هنو...
ادامه مطلب
زیبای من! حالا فقط خون آرامم میکند! خو گرفتهام به دریدن و تکّهتکّه کردن؛ بعید هم نیست یکی از همین روزها نعش تکّهتکّهام را برایت بیاورند و بگذارند روی دستهای ظریفت. پس چهطور تو اینهمه لطافت را از برآمدگیهای تنت بر تن من میریزی؟! چهطور میتوانی لحظه را بشناسی و زمان را خم کنی؟!زیبایِ هفتاد رنگِ من! کاش میتوانستم تو را از خودم در امان نگاه دارم! ک...
ادامه مطلب
میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در &nbs...
ادامه مطلب
گفتی: بعضی وقتها به خودم میآیم و میبینم ساعتهاست اسمت توی ذهنم مدام تکرار شده است؛ و از دلتنگی گفتی و از روزهایی که من نبودهام!و من حواسم فقط به تو بود؛ و من هر روز هزار بار نام تو را که به اشتباه تا نوک زبانم آمده بود، مثل بغضی ابدی فرومیخوردم؛ و حالا، تو و نامت هر دو با هم مقابل من بودید...و بعد که دستهایم را گرفتی ناخنهایِ از ته گرفته شدهام را دیدی، یکهو بغض کردی و اشکت ریخت! و من اگرچه هیچ نگفتم، خوب فهمیدم که چرا اشک ریختی از دیدن ناخنهایِ از ته گرفته شدهام! که تو کامل مرا میدانستی همیشه و من کامل تو را میشناختم؛ که من روزی -روزها پیش- به تو گفته بودم که دستها، دریچهی ورود به هر انساناند و نشانههای توانای شناخت هر روح... و از همان روز دست برای ما نشانهای بود مقدس؛ در هر دیدار اول به دست...
ادامه مطلب
پاییز ۹۶ بهترین پاییز خواهد بود. این را از همین حالا میشود فهمید. +نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت14:10  توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب