زیبایِ هفتاد رنگِ من! کاش میتوانستم تو را از خودم در امان نگاه دارم! کاش میتوانستم خاطرت را بکر و دستنخورده، یک جایی کنج مخروبههای ذهنم دفن کنم و خاک بریزم رویش! امّا تو حالا وسط این قصّهی بیظرافتی! و من میدانم که فقط در همین لحظه دوستت دارم و شاید همین فردا، یا حتی زودتر، شاید یک ساعت دیگر، نامت را فراموش کرده باشم!
ببخش مرا! ببخش که تندیام را پنهان نمیکنم و از تو فقط برای خودم میخواهم! من آسمان را رها کردم و به خاک آمدم تا همین لحظه را داشته باشم! جاودانگی را مثل یک جام ریختم روی خاک، تا خمار تو را بچشم! امّا از من نخواه که همیشه برای تو بنویسم، نخواه که همیشه عاشقت باشم، نخواه که فراموشت نکنم! نه! نه! نه زیبا! عشق با ابدیت جور در نمیآید. من از خوشیهای طولانی بدم میآید، آدم را کوچک میکند، راضی میکند و میایستاند! عشق من، نفرت است! مهربانیام، کینه است! و فراموشیام، همیشه فراموشی است!
زیبای کوچکم! تو فقط یک زنی و زنها خیلی چیزها را نمیفهمند؛ خیلی چیزها را نباید بفهمند و من این حرفها را اگر به تو میزنم، دردِ دل نیست، اعتراف نیست، گلایه هم نیست! فقط حرف است! حرفهایی که باید بدانی! و هرچه را که نمیگویم، پس تو هم نپرس؛ نپرس چون نباید بدانی. نپرس چون دهن من هنوز مزّهی ترش و تند خون میدهد و هنوز دلم میخواهد چیزی در زخمهام فرو کنم تا از تشنجشان آرام شوم!
همینقدر بدان از من که هیچچیز قانعم نکرد، که هیچچیز راضیام نکرد! که هیچچیز نتوانست یکجا بندم کند! همینقدر بدان از من و هربار که در آغوشم میکشی، هربار که لباس در تنت میدرم، جوری نوازشم کن که انگار آخرین بار است، که انگار بعدی وجود ندارد!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی