و من 1 فقط به تو بود؛ و من هر روز هزار بار نام تو را که به اشتباه تا نوک زبانم آمده بود، مثل بغضی ابدی فرومیخوردم؛ و حالا، تو و نامت هر دو با هم مقابل من بودید...
و بعد که دستهایم را گرفتی ناخنهایِ از ته گرفته شدهام را دیدی، یکهو بغض کردی و اشکت ریخت! و من اگرچه هیچ نگفتم، خوب فهمیدم که چرا اشک ریختی از دیدن ناخنهایِ از ته گرفته شدهام! که تو کامل مرا میدانستی همیشه و من کامل تو را میشناختم؛ که من روزی -روزها پیش- به تو گفته بودم که دستها، دریچهی ورود به هر انساناند و نشانههای توانای شناخت هر روح... و از همان روز دست برای ما نشانهای بود مقدس؛ در هر دیدار اول به دستهای هم خیره میشدیم و همه چیز را از دستها و شکل و حالت ناخنها و لمسشان میفهمیدیم...
و دستهای تو برای من قبلهای بود که میتوانستم رو به آن کفر و ایمان را فراموش کنم...
و تو گفتی: ناخنهات را اینطور از ته نگیر... و قطرهی اشکت چکید بر همان انگشتها که جز برای تو نبود...
ای دیوانه که با تو در تمام کوچههای تجریش و دزاشیب قدم زدهام و اگر در بالکن آپارتمانی، گلدانی دیدهایم به انگشت به هم نشان دادهایم؛ انگار با تو در تمام آن خانهها، سالهای سال زندگی کردهام و انگار با تو در تمام گذشته و آینده حضور داشتهام...
تو مرا جاری کردی... و تویی که نفسی اگر هست، هنوز ارادهی دم و بازدم دارد...
سرت را همانطور آرام و خسته بر شانههایم بگذار تا بر صندلی عقب تاکسی خوابت ببرد و هزار سال بگذرد و تاکسی هنوز از آن چهارتا خیابان نگذشته باشد تا برسد و ما نفهمیم که گربهها بیسکوئیت نمیخورند...
تو باید باشی تا من زنده باشم... باید باشی تا ریشم را مرتب کنم؛ باید باشی و مجبورم کنی کم سیگار بکشم و منی که جواب همه را با فحش یا تمسخر میدهم، برای تو هزار سال حوصله داشته باشم و بمیرم در هر کلمهات...
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی