
بهار موضوع «بهار» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. تکرار اسمدر غیبتحضور میشود!...
ادامه مطلب
چرا آدم حرف میزند، وقتی که میتواند سکوت کند.و چرا آدم سکوت میکند، وقتی که حرفها، مشت میکوبند بر جدارهای حنجره.تو مرا میشناسی؟! زبان از من میگریخت. من مردی بودم که زبان را میساخت و گم میکرد.حا...
ادامه مطلب
اسم #یوسف_اباذری را اوّلبار وقتی شنیدم که با صدای بلند و عصبانی میگفت: «این مردم احمقند! این مردم احمقند»اباذری یا به قول سید جواد طباطبایی، «جامعهشناس شفاهی»، ظاهرن هنوز به اندازهی سال ۹۳ عصبانی...
ادامه مطلب
کتاب، تا باز نشود و خوانده نشود، کتاب نیست. در چیزی بودن، یعنی از دَرِ چیزی گذشتن. اسمِ کتاب، یعنی درِ کتاب! اسمِ هر چیزی یعنی درِ آن چیز! و چیزی که در نداشته باشد، چهطور درون داشته باشد؟! یعنی درونش فریبی بیش نیست.مرگ، تنها چیزیست که در دارد، ولی درونش را هنوز نمیدانیم که چیست! اگر برای مرگ جوابی پیدا کنیم، آنوقت میتوانیم بگوییم که هرچیزی که در دارد، لاجرم درونی هم دارد!درون کتاب، همهی معناهاست. مرگ بیمعناست؟! زندهگی چی؟!...
ادامه مطلب
من این روزها همهچیز را در فاصله میبینم؛ از فاصله میبینم. و هربار که به فاصله فکر میکنم، بیشتر وحشت میکنم.پراگمای زبان، یعنی عجز و همینست که زبان را از همهچیز متمایز میکند. ذات زبان، بر فاصله ...
ادامه مطلب
کسی که خسته میشود، کافرست. و کسی که میرنجد از دنیا، جاهل.ادامهدادن و بارها این راه را رفتن؛ چه سعادتی!من غلامِ حوصلهم. غلام ساعتهایی که یک کلمه را آنقدر روی کاغذ مینویسم تا از معنا مییفتد؛ و ت...
ادامه مطلب
ما را با چیزی که قبل ازین امتحان کردی، امتحان نکن؛ که تو میدانی طاقت کمست و ضعف، زیاد. و تو میدانی که آدمی مثل شب، خالیست.اگر نبینی، دیده نمیشویم؛ اگر نخواهی، خواسته نمیشویم.و هنوز امیدواریم!...
ادامه مطلب
وصفالحال ابتهاج همان بیتِ خودش است:«نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاستاگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند»معالاسف هرچه به عقبهی آقای ابتهاج در ادبیات معاصر نگاه میکنم، نقطهی مثبتی نمیبینم. قس...
ادامه مطلب
هنوز نه فقط مخاطب، که عمدهی بنویسهای ما هم درک درستی ندارند از تفاوت اندیشه و موضعگیری ژورنال. بین آرت و ژورنالیسم، رابطهیی هست امّا نه رابطهیی محتوایی و موضوعی؛ یعنی هنر، حتا در فرهیختهترین شکل...
ادامه مطلب
منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو....
ادامه مطلب
برمیگردی، نگاهم میکنی؛ با همان چشمهای حریصِ مغولی؛ چند طرّه از موها فر خورده و افتاده روی پیشانی؛ سیاهِ سیاه. میگویی: «چه میخواهی از جانِ این چشمها، چرا رهایشان نمیکنی؟!» میگویم: «چرا رهایم نمیکنند؟!&r...
ادامه مطلب
زمستان سفید؛ زمستان پیراسته و پاک؛ چه زود مرهم گذاشتی همهی زخمهای این چند سال را... چه زود تمام شد آنهمه تیرگی اگرچه هزار سال گذشت!حالا چیزی برای رسیدن نمانده؛ انتظاری برای کشیدن نیست! بگذار همینطور روزها آرام و پشت سر هم سپری شوند...زنده باد این روزها... زنده باد تو... زنده باد زلزله و آلودگی هوای تهران که نمیتواند ذرهای دلم را بلرزاند...+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 12:59  توسط سید عماد موسوی | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
دیدی برت گرداندم؟! دیدی هنوز دلت برای من میتپد... دیگر به چیزی شک نکن! از چیزی نترس! حالا من پشت و پناه توام... +نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت8:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
فکرها آدم را از پا درمیآورند... این واقعیت نیست که عذابمان میدهد، بلکه تصور ما از واقعیت است... +نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت16:4 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
تلاش کردن گاهی احمقانهترین کاره! اینو امروز وقتی توی خیابون ولیعصر با هم قدم میزدیم، فهمیدم... +نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت12:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میبینی! آدم خیلی جاها دیر میرسد و هیچکس هم مقصر نیست! مثل امروز که آن خانه را دیدم و پسند کردم و رفتم بنگاه تا قولنامه بنویسم، اما همین که رسیدم، یک نفر فقط چند دقیقه زودتر از من رسیده بود و داشت قولنامه مینوشت! یاد تو افتادم! همین! +نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت19:21 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
زنی که بیهوا خودش را در آغوشت میاندازد... زنی که عشق را بلد است و زنی که خنده را میشناسند و اشک را کشف کرده است... اینها را از کجا یاد گرفتهای زیبا؟ پس چرا دلم اینقدر گرفته؟ در خوابهای من چه میگذرد؟ بپرس از من... +نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت8:59 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
باور کن زیبا! ایستادن در جایی که من ایستادهام، کار هر مردی نیست... باور کن که گاهی عشق هم به درد آدم نمیخورد... آن روز که گریستی و گفتی حس کردهای باید به یک دردی بخورد، تو را تمام روح خودم دیدم... اما زیبا! عشق من به تو زندگی داد! من تو را از دستان سیاه مرگ، با چنگ و دندان بیرون کشیدم و حالا تو آ...
ادامه مطلب
اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...
ادامه مطلب