
اسم #یوسف_اباذری را اوّلبار وقتی شنیدم که با صدای بلند و عصبانی میگفت: «این مردم احمقند! این مردم احمقند»اباذری یا به قول سید جواد طباطبایی، «جامعهشناس شفاهی»، ظاهرن هنوز به اندازهی سال ۹۳ عصبانی...
ادامه مطلب
کسی که خسته میشود، کافرست. و کسی که میرنجد از دنیا، جاهل.ادامهدادن و بارها این راه را رفتن؛ چه سعادتی!من غلامِ حوصلهم. غلام ساعتهایی که یک کلمه را آنقدر روی کاغذ مینویسم تا از معنا مییفتد؛ و ت...
ادامه مطلب
منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو....
ادامه مطلب
آدمی وقتی که ضعیف است به عشق پناه میبرد، به خاطرات عاشقانه پناه میبرد. وقتی حس قدرت میکند، رومیگرداند. من این را بارها سنجیدهام، بارها محک زدهام...
ادامه مطلب
حواست به خیلی چیزها نیست! حواست نیست که زندگی فرصتی یکباره و از دست رفتنی؛ حواست نیست که همین روزهای تلخ و تاریکی که گذشت، میتوانستند بهترین روزهای عمرمان باشند. حواست نیست که من چهقدر تنها و بیپشت و پناه شدهام اما هنوز نفسم را به دشواری بالا و پایین میکنم تا دوباره سرپا بشوم! تا دوباره بتوانم افسار زندگی را به دست بگیرم! انگار خوابمست بودهام و حالا دستی تکانم داده و دارد به صورتم آب...
ادامه مطلب
زیبای من! قلب کوچکت را به نوازشهای مهربان و وحشی عشق بسپار... این جاده به انتهای خوشی میرسد... +نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت19:4  توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
و این حکایت مردی بود که میخواست به آسمان دست درازی کند... و یکه به جنگ تقدیر برود... +نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت19:12 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
من خواستم، من نوشتم... و شد! و شد! و تو تاب نیاوردی! به همین مسخرگی! اما زیبا! این قصه را نوشتن، جرات میخواست که من داشتم و تازه هنوز اول راه است! بشمار... +نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت5:54 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میبینی زیبا! همهی سلامها یک روز به یک خدانگهدار تلخ تبدیل میشوند... و خدایی که نمیبینیمش، هیچچیز را برای ما نگه نمیدارد؛ انگار رها کرده ما را در این تلخی اندوهبار... آدم چهطور اینها را بفهمد و از جرات سلام کردن داشته باشد! سلامها، چوبههای دارند زیبا! سلامها، آغاز یک جدایی تلخند؛ سلامها ...
ادامه مطلب
اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی...
ادامه مطلب
میدانی، من همیشه دنبال چیزی بودم که از همهی زندگی و مرگ بزرگتر باشد... دنبال آدمی بودم که همپای دیوانگیهایم تاب بیاورد و از هیچچیز نترسد... آدمی که شرایط تغییرش ندهد و چیزی جز ما، نتواند نسبتش را با من تغییر بدهد! همیشه با زندگی جنگیدم و حتی یک لحظه باور نکردم که زندگی قویتر است... حتی یک لحظه...
ادامه مطلب
آدم های کوچک منتظر میمانند، منتظر میمانند تا همه چیز درست شود، تا به خواستههاشان برسند، تا زندگی بهشان روی خوش نشان بدهد و آن روز موهوم فرابرسد! من اما آدم منتظر ماندن نیستم! صبر کردن را دوست ندارم، ترجیح میدهم خراب کنم و از نو همهچیز را بسازم تا اینکه بایستم و با بلاهت به چرخش سنگین این زندگی خیره شوم! این را یادت باشد، نگران از دست دادن نباش! هزار مرتبه بباز و دوباره پاشو، قدم بزن و به زمین و زمان فحش بده! اما مبادا خالی بشوی از هیاهو! مبادا سرت سنگین شود از خواب صبر و توکل! که آن وقت خلاصی، خلاص! ...
ادامه مطلب